تبليغاتX
چی بگم والله.....

اساسا

 

 

اساسا گ . ه خوردم رو واسه همین مواقع گذاشتن دیگه.

همین مواقع بوده که اینم اومده تو اصطلاحات رایج.

خوب دیگه حالا همون مواقع است که .............

!! نوشته شده توسط .......... | 1:28 | یکشنبه یکم اسفند 1389 •

ابری

 

نمی دونم چرا این روزا کارم این شده که وقتی میخوام صبح چشام رو باز کنم فقط هی هی هی

تند تند زیر لب دعا میکنم : لطفا تو رو خدا هوا ابری باشه . یعنی بارون و برف پیشکش . فقط ابر.

دیگه این که دیگه زیاد نیست .

که ابری باشه ووووو منم همین طوری که دارم به پنجره ام نیگا میکنم سریع از تخت بیام پایین ووووو

تندی بازش کنم وو اول یک کمی سردم بشه . بعد برم تو نخه کارای امروزم .

 

خوب زیادی که نیست یه ابری خواستم ازت .

!! نوشته شده توسط .......... | 8:10 | یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 •

بارش بالاخره

 

توی تاکسی فیش دماغم را میکشم بالا. سر چهار راه تصادف جزئی شده است. راننده از توی اینه نگاه

می کند و میگوید " واویلاست امروز از تصادف"  مامان زنگ میزند کجایی تو؟؟  نمیایی خونه عزیز جون؟

که میگویم نه وووو ماشین ندارم وو دلواپسم نشوید و بالاخره ۵ دقیقه دیگر میرسم خانه......

اولین کار . کنار دادن کرکره عمودی و دیدن برف. به این فکر میکنم که علی تو این برف چه میکندووووو

چرا مادرها همیشه نگرانند وووووووو باید سیب زمینی تفت بدهم وووووووو چرا علی نگران نیست ووووو

بعد یادم می آید که او هیچ وقت خدا نگران نبوده وووووووووو بعد میگویم گور بابای هر چه نگرانیست وووو

فقط من باید مثل اینکه همیشه نگران باشم ووووووووو شال گردن الهام حتما خوشگل میشود وووووووو

چه موقع برویم برای تعویض فرش ووووووووووو   کتی چرا گوشی را بر نمیدارد وووووووو که من اصلا گرسنه

نیستم چرا؟؟؟ وووووووووووو چقدر آهنگ وبلاگم را دوست دارم ووووووووووو  خدا کند این برف قطع نشود .

 

 

          به علی هنوز موضوع وبلاگم را نگفتم . شاید نگویم هیچ وقت. نه نمی گویم .

 

 

فقط قطع نشود این برف خواهش میکنم.

 

راستی نظرات را تائید نمی کنم فعلا . ناراحت نشوید لطفا.

 

!! نوشته شده توسط .......... | 14:30 | سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 •

معدود آدما

 

 

واقعا من باید به احمقیت خودم بخندم که چرا بعد از این همه مدت الان باید کافه پیانو را بخوانم

و بعد با آن را بلافاصله تکذیب کنم که نه . که اگه آن را زودتر مبخواندم که دیگر نوشته ها مثل همین ها

که الان رو تختم ولو هستند که پیش چشمم نمی آمد . دقیقا مثل الان .  که اصلا دلم نمی خواید برشان

دارم بیندازمشان آنور.

 

!! نوشته شده توسط .......... | 14:11 | پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 •

بگم یا نه؟

     

 

اصلا دوراهی نیست یعنی چیزی نیس که دوراهی باشه.

 تولد این وبلاگ خیلی قبل از علی بوده .

یعنی اسفند ۸۶ووووووووو    علی بعدتر از این وبلاگ اومد.

 

حالا حتی از وجودش خبر ندارد.  همیشه هر وقت خواستم بگم نگفتم.

                                              نه نمیگم.                       

اینجا فقط مال خودمه .

حرفایی که بعد از اینکه علی اومد یه رنگ دیگه گرفت . وقت قهر و آشتی ها . مهربونی ها و دعواها

دلتنگی ها و دیدار های جدید. یه جور دیگه شد.

                                                     نه نمیگم.

اینجا فقط مال خودمه.

 

 "جای جیرجیرک تو کامنتا بد جور خالیه."

!! نوشته شده توسط .......... | 19:23 | چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 •

جالبه

 

 

  یعنی این روز ها قشنگ خدا کف دستت میگذارد جزای حرف نشنویهایت را که بیا و ببین.

  یعنی سه سوت هم طول نمی کشد.

 باور نمی کنید امتحان کنید.

 به دنبال آهنگ وبلاگم می گردم بد جور.

 پیدایش میکنم حتما.

!! نوشته شده توسط .......... | 19:57 | سه شنبه بیست و یکم دی 1389 •

یه دلخوشی وبی

 

 

" یادداشت های یه مرجان " و فقط آهنگ وبلاگ اوست که من را یاد آهنگ قدیم وبلاگم می اندازد

!! نوشته شده توسط .......... | 23:46 | جمعه بیست و ششم آذر 1389 •

برای جیر جیرک ........ خواهر مهربانه درویش

شنبه 29 خرداد1389

 ساعت: 15:28

توسط:جیرجیرک

 

 

 

شما نمیدونید این دختر چشه؟ اسمارو میگم :)
خوبین هانی جان ؟ در چه حالین؟
 وب سایت   ایمیل

 

 

 

 

جمعه 7 خرداد1389 ساعت: توسط:جیرجیرک

 

پس ما هم باید تبریک بگیم به حمیده خانم
شما هم یکمی یاد بگیر دختر
چطوری هانی جان ؟ شوشو جان در سلامت بسر میبرن
 

 

چهارشنبه 29 اردیبهشت

1389 ساعت: 2:51

توسط:جیرجیرک

ایشالله این درویشم عروس شه
سلام خانمی خوبین؟

 وب سایت   ایمیل

 

 

پنجشنبه 26 آذر1388 ساعت: 3:8 توسط:جیرجیرک
ای جان الهییییییییییییی شما هم به سلامتی مزدوج شدینالهی الهییییی
تبریک میگم خانمی ایشالله سالیان سال در کنار شوشو جان
کاش میشد یه دستیم رو سر این عذب اوغلیا بکشین خدارو چه دیدین بختشون وا شد ما هم عروسی و نیناش ناشمنظورو که فهمیدین همون دری مجرد ما

بازم تبریک میگم هانی جان من که اینجامو هیشکاره ذوق کردم چه برسه به شما و مامان بابا و ..
راستی اون مرد خوشبخت نکنه همونی بود که کت و شلوار سورمه ای داشت اره؟ اینجا یه چیزایی نوشته بوودین
کاش میشد اون پست رو دوباره بذارین البته اگه اون بود

...............................................................................................
مرسی جیری جون . والله من حاضرم به مدت یه هفته تو تریا بشینم و دستم را در راه

خوشبختیه این جماعت به سرشون بکشم.

درست حدس زدی . خود خودشه. این مرد خوشبخت همون کت شلوار سورمه ای

پارسالیه. خوبه یادته واسش پست نوشتم. دمت گرم با این حافظه ی توپت. واسه

درویش تعریف کردم کامل.

 

 

دوشنبه 25 آبان1388 ساعت: 4:7 توسط:جیرجیرک
اخی نمردیمو دیدیم و شنیدیم که یکی هم مثل من پوست کلفت درومد البته من خودم همش میگم هرکی جای من بود با این مشکلات تا حالا 100 تا کفن
زبونم لال
یاد ماجرای چند روز پیش افتادم که یهویی اورژانسی شدم و راهی بیمارستان پرستار بعد سه بار رگ پاره کردنو خونریزی شدید وقتی بهش توپیدم که خانم بلد نیستی برو بگو همکارت بیا چشم تو چشمم رفتو گفت خانم من مقصر نیستم پوسته شما کلفته
منو دیدین شدم یه گوله اتیش همینطوری که پوست دستمو میکشیدم بالا و اشکام گوله گوله میریخت میگفتم تا حالا گرگدن بودمو خودم بیخبر
حالا جدا از شوخی هانی جان بعضی جاهام تو زندگی لازمه ادم پوستش کلفت باشهاگرم نباشی مشکلی نیست زندگی خودش پوست کلفتت میکنه مثلا این خیلی جدی بوداااااااا

 

 

 

دوشنبه 25 آبان1388 ساعت: 4:10 توسط:جیرجیرک
خوبی خانم؟
اخرش این اهنگ وبت منو دیوانه میکنه چرا اینقد یجوراییه این اهنگ ها؟ چرا؟

 

 

 

پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت: 18:33 توسط:جیرجیرک
وای وایییییی جای خالی پدر
منکه هنوز وقتی چشمم به عینک و کتاباش میفته بغضی میشینه تو گلوم که اگه نشکنه خفم میکنه.
همیشه سر اینکه کی کتابو عینکشو بیاره دعوا میکردیم دلم برا اون دعواهام تنگ شده که بابا بگه بده دخترا شما دیگه بزرگ شدین و ....

برا هرکی این پست رو نوشتی منم میگم جاش همیشه سبز

 

 

جیرجیرک

چهارشنبه 4 شهریور1388 ساعت: 18:52

تبریک ما رو هم پذیرا باشین
 
 
 
 
جیرجیرک
جمعه 28 فروردین1388 ساعت: 12:25
میشه بگین چرا همتون یه جورایی پیچ در پیچین؟
والا برا من که سخته شما پیچیده این یا من زیادی خنگول
 
 
 
 
جیرجیرک
سه شنبه 8 اردیبهشت1388 ساعت: 12:24
سلام معلومه کجایین؟ بابا یه خبری یه چیزی بد نیستاااااااااااااااااا
 
 
 
 
 
جیرجیرک
دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ساعت: 1:52
یه وقت یه حالی ازم نپرسین. الانی که اینو نوشتم میخوام خودمو دار بزنم ولی چه کنم نمیشه اونجوری بچم بی مادر میشهبچه
 
 
 
 
جیرجیرک
دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ساعت: 1:53
هانی جان با این اهنگت دردم دو صد چندان شد اشکم
 
 
 
 
 
جیرجیرک
پنجشنبه 20 فروردین1388 ساعت: 18:53
چی بگم والله جداچی بگم یعنی اگه اونجوری باشیم بدیم؟ منظور همون انجام وظایف؟
خوب از خودت چه خبر خانمی؟ افتخار ندادی دور هم باشیم و با ما باشین.جاتون خالی.
ایشالله سال خوبی داشته باشین . دفتر 365 برگی جدیدت پر بشه از نقاشیهای خوکشل
منکه تو این چن روزه واقعا گرفتار بودم البته تو خونما اینقد کار داشتم که نپرس.
تا بعد

شما که یه دسته گلی............ این مطلب مال ما سوسولک هاست

منم دوست داشتم بودم عکسا رو تو گوشیه اسما دیدم

چقدر همون جوری بودی که فکر میکردم. مهربون و صبور

برام دعا کن چون مال شما حتما میگیره
 
 
 
 
 
 
 جیرجیر ک
پنجشنبه 24 بهمن1387 ساعت: 1:14
من خودم فقط به یا جا می رفتم
دستشویی
منم همین حالو دارم
دلتنگم
آشفتم
منتظرم
و
.
.
.
فقط می خوام یخه جایی باشه تا داد بزنم.
خودت خوندی که
خیلی دلتنگم.
 
 
 
 
 
 
جیرجیرک
یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت: 23:14
واااااای مسافرت
راستی کجا بودین؟ منم کیش رفتمااااااااااااااا به قول دونات با همسرم .به قول کفشدوزکم های خرید کردم های کیفور شدم شوملم اونجا داغ های پول میداد های پول میداد ولی اومدیم خونه از دماغم اومد بیرون اخه بعدش 10 روز بیمارستان بودم
پس حسابی خوش گذروندین
 
 
 
 
 
جیرجیرک
پنجشنبه 26 دی1387 ساعت: 23:55
لذت ببرین که هیچی مثل این موقع ها نیست.
درویشم الانی که زنگ زدم داشت خر میزد میگفت دعا کن نیفتم طفلیااااا
جانور داشت یا سیستماتیک؟الهی بمیرم براتون.
راستی پس نظر من کو؟
مواظب خودتون باشین
 
 
 
 
 
 
جیرجیرک
یکشنبه 15 دی1387 ساعت: 16:32
وای الهی بمیرم هانی حون ایندفعه رو باید بگم من با یاد اوری شبای امتحانو تیک تاک ساعت بالا سرمو هی بیدار شدنای مکرر و شوهرداری خونه داری مهمونداری و بدتر از همه دوری خانواده وهزاران (و) دیگه مو به تنم سیخ شد اصلا شادو خرسند نشدم بلکه یه دیگ سیاه و گنده گذاشتن رو قلبم و دلم دودی شد
در مورد سرما هم باید بگم خرسند نیستم با وجود یه شوملم تپل مپل و گرمایی من ضعیف مردنی تا صبح بلرزمو هی غر بزنم میگی چیکار کنم با این ناملایمات زندگیهیچی فقط نیشمو تا بنا گوشم باز میکنم و میخندم
شما هم همچنان خرسند باش گه این نیز هم میگذرد
التماس دعا
 
 
 
 
 
 
 جیرجیرک
دوشنبه 9 دی1387 ساعت: 8:45
همتون یه جورایی احساساتون شبیه همه.
خوشخالم که حالت خوبه. راستی کت و شلوارش چه رنگی بود میخوام بدونم خوش رنگ بوده یا نه؟ تازشم الکی میرفتی خالا تو کلاس یا همونجا که بودش میگفتی اخ یادم رفت.
سوتی دادم شدید اونم اینکه وب شما با قاصدک هر دو برام باز بود مطلب اونو خوندم با اهنگه شما که رو وب بود زار زار گریه کردم بعدشم برا قاصدک نوشتم که این اهنگ و این مطلب چقد بهم میاد وحالو هوامو عوض گرد نگو که این اهنگه مال شما بوده حالا اینجا نمیدونم گریه کنم از خجالت یا بخندم از منگیه خودم
در هر صورت همیشه خاطراتتو ثبت کن برات میمئنه من تک تکشونو دارم ولی برا من تو دفتر نه وبالبته اونم فقط خوشی هام چون اصلا نمیخوام قبول کنم که روزای سختم داشتم
 
 
 
 
 
 
 جیرجیرک
دوشنبه 9 دی1387 ساعت: 15:23
در مورد ثبت یه احساس باید بگم بهترین کارو کردی چون وقتی بر میگردی عقب نیگاه میکنی حالت عوض میشه الانی نه بعدها اخه من داشتم این مواردو گاهی ذوق میکنم با یاداوریش گاهی نه فقط میپرسم چرا اینجوری شد کاش اونجوری میشد و ...
درمورد اون رنگم اره قشنگ بوده
راستی اگه قاصدک یا درویش رو دیدی اشتباه صبح منو بگو بعدشم هر هر بخندین حالو هوات عوض میشه
همیشه موفق و پایدار عزیزمممممم اینسری اگه بیام با درویش قرار میذاریم همو ببینیم
 
 
 
 
 
 
یه سری از کامنتهای جیری بود
 
دیگه نتونستم بقیه اش رو بذارم
 
خدایش بیامرزد
 
میدونم سخته درویش خیلی ........................
 
 
خواهرت گل بود زود رفت
 
 
 
!! نوشته شده توسط .......... | 12:55 | شنبه سیزدهم آذر 1389 •

فعلا

 

فعلا که همه چیز در حال گه زدگیست. ( این یه واقعیت است)

!! نوشته شده توسط .......... | 11:32 | چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 •

یه تبریک گنده

 

   قبل از جواب ارشد حمیده:

 

 بود آیا که در میکده ها بگشایند

                                             گره از کار فرو بسته ما بگشایند

 

  به صفای دل رندان صبوحی زدگان

 

                                                        بس در بسته مفتاح دعا بگشایند

 

بعد از جواب ارشد حمیده:

 

بیا که رایت منصور پادشاه رسید

                

                                      نوید فتح و بشارت به مهر وماه رسید

 

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت

      

                                       کمال عدل به فریاد داد خواه رسید

 

 

!! نوشته شده توسط .......... | 14:9 | سه شنبه چهارم خرداد 1389 •

RSS