یک کم به حرفم گوش کنید
این رو می گم دوست دارم یادتون نره.........
راستش دیشب می خواستم امروز یکی از پست های خنده دار و کمی
عبرت آموزم رو بذارم ولی الان پشیمون شدم و دیدم حالا که کمتر از
۲۴ ساعت به سال تحویل مونده یک کم جدی تر با شیم ووووووووو از
این حرفا. الان تو بحبوحه ی خونه تکونی( آخه می دونید خاندان ما
دقیقه نودیه) خلاصه چشمم افتاد به آلبوم ها که گوشه ی اتاقم بود ......
خلاصه تصور کنید همه دارن عرق می ریزن و کار می کنن و من....
آلبوم ها رو برداشتم ........ رفتم یه دنیای دیگه رفتم تو بچه گی ها....
نوجوونی......... آخ که چقدر خاطره.......... تلخ بود یا شیرین؟
نمی دونم............... وای عکس های شمالمون مال سال ۷۳........
حمیده این قدر با مزه بود آخه ۲ تا از دندون های جلوییش تو عکس
نیست حتما افتاده بودن...............
وای چه خاطراتی ..........
مامانم و بابا چه قدر جوون بودن...........
حسام هم که اون موقع هنوز به دنیا نیومده بود........... تمام عکس ها
رو دیدم ..... زود گذشت ؟ نمی دونم......... عکسهای دوران دبستان
(قهر وآشتی با آرزو ........ الان خودش یه دختر داره) راهنمایی...
دبیرستان.... نمی دونم حال وهوام عوض شده . دانشگاه جدیدم........
دلم برای بچه ها تنگ شده..... (چقدر حاشیه می رم آه اصلا چی
می خواستم بگم وبه کجا رسیدم) میخواستم بگم.............
تو تموم این عکس ها سایه ی لطفت رو به خوبی
می دیدم. چه وقتی که ناراحت بودم و باید تو عکس
می خندیدم یا وقتی که از ته دل خوشحال بودم.....
همیشه بودی ............
دوست دارم خالق من...............
یادتون نره امسال سال تحویل اوله کار نپرید و هر چی خواسته دارید یه هو بگید ای بابا خدا
هم صبری داره تا کی : این رو می خوام . اون رو می خوام
میدونم که مشکل دارید یا ممکنه غمی تو دلتون باشه ولی به قوله عزیز جونم........
در این دنیا دل بی غم نباشد اگر باشد بنی آدم نباشد
ولی یک کم قدرشناس باشید............... چه شب ها که بالشتتون از گریه خیس میشده و امیدتون
نگاه پر مهرش بوده........... یادتون میاد که چقدر نذر می کردید و بعد از بر آورده شدن به
روی مبارک نمی آوردید........... چقدر بهش می گفتیم فقط همین یه خواستمون رو برآورده
کن............... دفعه ی بعد با کمال پررویی خواسته یی نو............
نمی گم نخواهید......... چرا بخواید........اما تشکر یادتون نره
امتحان کنید جواب میده من که گرفتم....................
اول یه نگاه آسمون و بعد بگید
شکرت
ممنون برای تمومه نعمتهای خوبت
خدایا .......................
من حضور تو رو در لحظه هام
حس کردم................
من رو به خاطراون لحظه های
فرامو شیم ببخش
خدایا امسال اول سال تحویل مثل
اون داستان چوپونه در مثنوی
میگم:
خدایا تو کجایی که شوم من
چاکرت.................
یادتون اومد
تو هم همین زبون ساده رو
از من بپذیر
سال نو مبارک
یک افتخار بزرگ
می نویسم ولی نخندید ها................
من که می دونم می خندید ولی خوب می گم چون
ممکن برای شما خنده دار باشه ولی برای من یک
افتخار بزرگه
می دونید دیشب چی شد؟
....................
نمی دونید که وگرنه به من حق می دادید
....
حالا گوش کنید اصل ماجرا رو
همیشه با مامانم که می رفتیم بیرون و ته بنزین ماشین رو که مصرف این خیابونای شلوغ
مشهد تموم می کردیم وقتی نوبت بنزین زدن می رسید مثل این آدمای مرفه بی درد و آدمای
آدمهای بی دست و پا
البته منظورم خودمه با مامانم نبودم ها) پول می دادیم به این آقا پمپ بنزینیه تا برامون بنزین بزنه
و ..............خدا می دونه چقدر اون لحظه از بی دست وپایی و بی عرضگی خودم( بازم
می گم خودما نه مامانم) اعصابم می ریخت به هم............ تا این که ۱ دفعه در یک پمپ
ببنزینه خلوت کنار دست بابام واستادم و... ای........... تقریبا یاد گرفتم...........ولی هنوز
خودم تنهایی امتحان نکرده بودم تا دیشب......که با مامان بودیم و بنزین به
قوله مشهدیا تموم رفت...... مامان تو پمپ بنزین یه نگاه به من ویه نگاه من به مامان و
...........
گفتم من می زنم ....مامانم هم مثل همیشه: نه مادر تو که هنوز بلد نیستی ووووووووو
..........
خلاصه کلی حرف نا امید کننده و....................... ولی من یه خصلت خوبی که دارم اینه
که همیشه اعتماد اعتماد به نفس
۲۰................
از من به شما نصیحت هیچ وقت اعتماد به نفس بچتون رو نکشید
بالاخره زدم
هیچ کس نمی دونه چه احساس خوبی داشتم مثل این منگلا انگار تو ابر ها بودم
به قول بچه ها که در این موقع می گن: چقدر دنیات کوچیکه
واقعا هم راست می گن ولی
خلاصه کلی به خودم بالیدم
خود آزاری.....
همیشه این مامانه طفلکم می گه خوب شبازود تر بخواب(البته این مودبانشه دراکثرمواقع می گه
زودتر کله بذار) تا صبح زود تر پاشی ولی مگه میشه....... خوب این مامان گل من نمی دونه
که خوب منه بدبخت طبق رسومات زندگی در خوابگاه زود تر از ۱ شب نمی تونم بخوابم تازه
اون جا اگه خیلی خودمون رو بکشیم ۱ می خوابیم . طفلی مامانم شبایی که فرداش من باید صبح
زود ( صبح زود که می گم فکر نکنین خروسخون ها . نه. منظورم همون ۹ صبح خودمونه
)بلند شم ۱۰۰ بار شب گوشزد می کنه که صبح خواب نمونم و منم با خیال راحت می خوابم
چون......میدونم خودش از آخر بیدارم می کنه (خوبه مامانم این مطلب رو نمی خونه وگرنه لج
می کرد ودیگه صبح ها بیدارم نمیکرد) بگذریم وبریم سر اصل مطلب
..............امروزم از همون روز های مذکور بود که هم وقت دکتر داشتم( طرفدارانم زیاد نگران نشن چون
باید می رفتم دکتر پوست) و هم با سوسن برای رفتن به دکتر قرار داشتم
...........خلاصه ...... ساعت ۹ بیدار شدم و بعد از ۲۰ دقیقه آماده ی رفتن و ناگفته نمونه که مسافت
زیادی هم باید می رفتم .......بعد از یه شیر یا خط ذهنی و سبک سنگین کردنه پول دوا و
ویزیت دکتر و خلاصه از این جور حرفا...... تصمیم گرفتم با اتوبوس تشریف ببرم و از
اونجایی که اتوبوس مذکور هم خیلی خلوت بود و هم تا رسیدن به مقصد احتیاجی به کپسول
اکسیژن نبود( ای قربونه این سازمان اتوبوس رانی با این سرویس دهیه عالی) با اتوبوس دیگه
ای که می شد یک کم از مسیر رو برم راهی شدم تا ادامه ی مسیر رو با این جانفشانان خوش
برخورد دل چرکین از سهمیه بندیه بنزیه همون تاکسی داران گرام طی کنم ..... القصه در
حین دادن بلیط به راننده یه آقایی ازم پرسید که خط...........؟ منم شک کردم و در همون حین
از راننده پرسیدم : ببخشید خط....؟ که راننده صدا کلفت کرد و گفت : مگه بیسوادی بچه؟ واقعا
دیدم راست می گه..... ولی خیلی دلم برای بابا مامانم سوخت. چرا؟ می گم الان
.............برای مامانم دلم سوخت چون این قدر زحمت کشید و مس سابید تا من بزرگ شم وبه این
قدوقامت برسم تا بالاخره هم شیرینی عروسیم رو بخوره و همه هم بگن ماشالله چه قدر بزرگ
شده ............. حالا نه شیرینی عروسیم رو خورده تازه یکی هم از راه نرسیده می گه
بچه دلم هم برای بابام هم میسوزه که این همه خرجه آمادگی و دبستان و راهنمایی و
دبیرستان و دانشگاه( البته همش از نوعه دولتی خوب آخه فکر کنم چون زرنگم بابام می
خواسته من مدیونه دولت شم تا یه وقت فکر فرار مغز ها به سرم نزنه) داده بعد تازه یکی هم از
راه نرسیده میگه بیسواد ای بی انصاف بیبین چه جوری اجر بابا ننه ی آدم رو ضایع
می کنن... خوب یکی نیست بگه مگه خودآزاری داری که بپرسی این جواب رو بشنوی. ... تا
مسافتی رو با اتوبوس و بعد منتظر تاکسی شدم..... تا این که سوار تاکسی شدم ودیدم به
به............ چه صدایی ......... بلند چه کیفی کردم
خواننده می خوند ومنم تو حال. جای سوسن خالی که دعوایی با راننده راه بندازه چون خواننده
اش زن بود اونم کلا فاز منفی با خواننده زن ها . خلاصه. ........ تا اینکه یکی از مسافرها که
خیلی هم پیر بود خواست پیاده شه. حالا هر چی می پرسه چقدر می شه؟ راننده میگه :ها........؟
اوضاع شیر تتو شیری بود .... از یک طرف اوج صدای خواننده بود و از طرفی صدای پایینه
مسافرو از همون طرف کر بودن راننده........ وای خدا........... خوب مگه خود آزاری داری
که اینقدر بلندش می کنی .. حالا فهمیدم چرا سوسن زن گوش نمیده(چه ربطی داشت..........
نمی دونم) .تا رسیدم وقتی فهمیدم که پول خونه خانوم والده ی راننده رو باید تقدیم کنم آه از
نهادم بلند شد.......... چشمم کور تا زود تر از خواب بیدار شم.. با سوسن که رفتیم سر خوش
ازاینکه سر وقت اومدیم و نو بت ماست ولی نشون به اون نشون که ۱۰ نوبتمون بود ۱۱:۴۵
رفتیم تو..تازه با کلی دعوا با این آقا منشیه......... آخه بچه پررو به همه ی ملت ساعت ۱۰ وقت
داده بود .......خوب همه فکر می کردن که نوبتشونه........فکر کنم اینم خودآزاری داره که این
جوری وقت داده و می خواسته نفرینه ملت پشت سرش باشه....... ولی من و سوسن به یه نتیجه
رسیدیم که چون نزدیک عید این عناصر ذکور حتی سربازهای این آب و خاک علاقه ی زیادی
به ترمیم و پاک سازی پوست واینا پیدا کردن حتما زناشونم سر کار دارن برای یه لقمه نون جون
میکنن آخه جون خودم نباشه جونه شما بیشتر سه چهارم مراجعین مرد بودند ............ خلاصه بعد از
دکتر هم ویروس حاد خودآزاریم اوت کردو با اون کفشای خشک و نو عید هوس پیاده روی زد
سرم ورفتم دانشگاه حمیده
....................نتیجه اخلاقیه ۱: اگه نصف ملت هم هر روزشون رو مثل من یا آقا تاکسیه یا اون آقا منشیه
بگذرونن ...... دیگه آینده ی این مملکت معلومه
نتیجه اخلاقیه ۲: شبا زود بخوابین تا مثل بچه آدم زود بلند شین
نتیجه اخلاقیه ۳: خوب مگه مجبوری بچه با اون کفشا ی به اون خشکی این همه پیاده راه بری
نتیجه اخلاقیه ۴: آهنگ شکیلا که میخونه: شب دوباره پیدا شد دل به لرزه افتاد ...............رو
حتما گوش کنید چون فوق العاده است
دلتون به نرمیه کفشای کهنه ی پینه دوز محلمون
اندر حکایت شمع روشن کردن ....................
نمی دونم شما می دونید یا نه؟ که روز آخر صفر طبق یک رسم قدیمی که مرسوم هست اونایی که حاجت دارند در ۷ تا مسجد رو میزنند و رفتن ماه صفر و اومدن ربیع الاول رو تبریک
می گن حالا شما تا چقدر این عقاید رو قبول دارید و ............. با خودتون
حالا ادامه ی ماجرا
اول بگم که خودم این رو قبول دارم و حاجتم رو هم گرفتم یعنی از پارسال تا الان که این مطلب رو فهمیدم به هر کسی هم که می دونستم به من نمی خنده گفتم ........
خوب دیشبم که آخر صفر بود ومنم با ۱۰۰۰ نذر ونیاز که مامانم ساز مخالف نزنه و بریم درزنی
البته بگم که نباید اونقدر محکم در بزنید که خادم مسجد از خواب بپره و از هر چی حا جت بیزارتون کنه
بگذریم .......
گفتم دلواپس ساز مخالف مامانم و ۱۰۰ البته ساز بد تر مخالف خواهر گرام بودم که بالاخره مثل همیشه به مراد دلم رسیدم و رفتیم درزنی و حاجت گیری و کلی التماس دعای دوستان محروم از در زنی..............
تو همین گیر ودار مثل پارسال ۷ شمع برای خودن و ۲ تا شمع هم برای سوسن که التماس دعا داده بود گرفتم و پا رو گاز و به سمت مساجد حرکت..............
کار حمیده(خواهر این حقیر) ابتدا غر غر ولی در انتها به جان شما نباشه جون عمه ی مامانم عرفانیه عرفانی شده بود طوریکه از مساجد آخری دل نمی کند
خلاصه..............
در اولین مسجد بر خوردیم به ۵ تا خا نوم دیگه که برای این امر آمده بودند ............
در دومین مسجد هم باز به یک سری خانوم دیگه و............
در سومین مسجد با زم یه عالمه خانومی که همشون از یه پراید در اومدن ومن نمی دونم مگه ظرفیت سرنشینان پراید توسط کمپانی زیاد شده؟
چهارمین مسجدم بازم خانوم
پنجمین هم ..
.
.
.
نتیجه ی اخلاقیه ۱ این مسئله که خدا انشاءالله این مردا رو به راه راست هدایت کنه چون تموم این خانومایی که می اومدند سن بالا و ازدواج کرده بودند و افرادی سن من و خواهرم کم اومده بودند
نتیجه ی اخلاقیه ۲ این که۷۰ درصد مردا واقعا این چیزها رو قبول ندارند به من چه....... مشکل خودشونه بی دردا. از بس ما گلیم دیگه حاجتی ندارند(البته بگم داییم گفته بود میره حتما اونم چون هنوز گلی مثل ما گیرش نیومده میره بعدش مثل بابای من و شما میشینه خونه)
نتیجه ی اخلاقیه تلخه ۳ بابام کلی برای ماشین سواریمون در جستجوی مساجد و هدر دادن بنزین سهمیه بندی غر زد وکلی پیش خودمون بمونه مسخره ام کرد
راستی............
۳ تا شمعم مونده..... چیکارش کنم آخه بعضی خادم های مهربون مساجد نمی ذاتن روشن کنم خوب حتما مشکل شرعی داشت دیگه
می ذارم برای سال دیگه .......
جای بچه های خوابگاه خالی قرار بود با هم بریم که نشد
دلتون به نرمیه پارافین شمع

