مسئولیت مدنی..... الزامهای خارج از قرارداد (مدنی4)
این دفعه قراره چه بلایی سرمون بیاره..... چند نفر رو می خواد ببره تا مرز خودکشی و
برگردونه؟ ........ چند نفر رو می خواد از هر چی دانشگاهه بیزار کنه؟...............
چند نفر رو می خواد ناچار به استفاده از داروهای ضد افسردگی کنه؟...................
یا بهتره بگم چند نفرو می خواد با ۹ بندازه؟..........................
بقیه هم که رو مرز ۱۰ حرکت کنن.................
یادآوری ترم پیش که باهش مسئولیت های قرادادی(مدنی ۳) داشتیم تمام ۴۰ ستون فقراتم رو
می لرزونه اونم ۱۰ ریشتری............
چقدر نذرونیاز چقدر گریه به درگاه حق.............. خدا رو شکر که خدا دست رد نزد
وگرنه بدبخت بودم. نگین نخوندی........... چون از تمامه دروس رو گذاشتم کنار و این رو
خوندم......... ولی شما نمی دونید چه جوریه این استاد گرانقدر........................
۳ تا منبع تعیین کرده که خودش هیچ کدوم از منابع رو قبول نداره............. حرفای خودش
رو ضبط می کنیم بعد که گوش می دیم می بینیم اینقدر از این مطلب پریده این ور اون ور
که بیزار میشی........ دارم کلافه میشم...........
ترم قبل............ ساعت ۳ نیمه شب
.
.
.
.
اینا گریه های من تو خواب بودن + یه عالامه چرت وپرت
خوابهای آشفته.......................دیگه چی بگم؟
دعا کنین تابستون زهر نشه به جمیع مسلمونا مخصوصا به
دانشجویان این استاد( خودمون رو میگم)
جالب این جاست ترم پیش موقع امتحان ........وقتی می رفتیم برگه ی سوال + برگه جواب
رو بدیم ........ میخندید و می گفت : بذارید برگه سوال پیشتون بمونه برای دفعه ی بعد لازمتون
میشه ........ حالا تو می موندی یه عالمه افسردگی و ضد حال..............
باورتون نمیشه این قدر که از این استاد وامتاناش می ترسم از بابام نمی ترسم.............
مدنی ۳ پاس شد ....... حالا نوبته مدنی ۴
می خوام برم دخیل شم اما رضا شاید جواب بگیرم آخه می دونم از خوندن چیزی درست نمیشه
حالا هر چی من بگم باورتون نمیشه.....................
ولی اگه بعدا خبر اومد از دسته این استاده دق کردم تعجب نکنید
الوعده وفا(برای سوسن عزیزم)
۲ نیمه شب ۵ شنبه ۱۹ اردیبهشت.......... همین امروز
خوابم نمی بره .. فقط ۴ ساعت دیگه مونده..... یعنی خودش چه حالی
داره.. می خوام زنگ بزنم یا حد اقل اس ام اس.... نه مگه خل شدی
خودش خواب نباشه خانواده اش که خوابن...............
می دونم بیداره.... از ترس خواب موندن شروع می کنم گوسفند شماری
۵ صبح............. مامان آروم میاد بالا سرم..........
: بیدارم مامان..........(تعجب نمی کنه)
۵:۴۰زدم بیرون. هوایی خوب واتفاقاتی خوب تر.
سریع تر از هواپیمای جت میرسم
۶....... چقدر وقت شناس شدم من.........
گنبد زردش چه خودنمایی می کنه............. به به
خلوته........کاش شکلات می آوردم......... یادم رفت
می دونم که خودشون میارن...............
رسیدم صحن گوهرشاد البته پرسون پرسون. از هر خدام حرم که
که سوال می کردم می خواستم بگم می خوام برم اونجا که..........
رسدم ایوان مقصوره.......(میعاد گاه). اولین نفر. جالبه؟ نه
دیگه آروم بودم ................
ولی دستام می لرزید چرا؟
۱۵ دقیقه بعد... اومدن.............
سر تا پا سفید شده بود عین فرشته ها....... می رم جلو ......
الان نه . الان نه......... مبادا گریه..........
می خورم بغضم رو ..... شوخی می کنم بخندیم..........
معرفی ها شروع می شه..............
شازده دوماد استرس داره ....... خونه واده ها غرق صحبت و خنده
عاقد میاد...............................................
نگاش می کنم تمام خاطراته ۲ ساله میاد ومیره.........
یادته گفتم زیاد خوشم نمیا مد ازت بس که به نظرم خشک بودی
یادته گفتی اولین بار تو خوابگاه با کدوم لباس بودم؟
یادته شبها بس که تو سالن باهم حرف می زدیم همه شاکی بودن؟
ناهارهای جمعه چی؟
نه الان نه. الان نه. مبادا گریه.............
سر سجاده ی سفید ت می خواستم ازت عکس بگیرم......
اروم بودم........ ولی دستام چرا؟............
تموم شد............ عاقد هه صیغه عقد رو خوند وهم دعا کرد
سیل تبریک سمتت جاری می شه........
عقب تر می ایستم نه اینکه خجالتی باشم ............ نه .......
می خوام سیر نگات کنم............ میام جلو...............
سوسن گلم ...... مبارک باشه
می خندی . می خندم ............دستام دیگه نمی لرزه
تو بهترین و قشنگترین عروس دنیایی........
می خوام برم ............ دلم نمیاد.........
دل میکنم و با دل آروم و لبی پر از شکر حق میرم تو صحن دیگه
زیارت آقا امام رضا............(این دفعه بی تو)
دلتون به سفیدیه چادر سفید دوست گلم
اینم اون خبر داغ..................
قالبه وبلاگم رو به خاطر عروسیه سوسن عوض کردم
اندکی صبر سحر نزدیک است
یه خبرداغ
فقط یک کم صبر می خواد
خودم دارم ازاین راز داری خفه میشم
آخ خدا میشه بگم و راحت شم
...............................................تابعد
دوست دارم این شهر رو................
احساس خوبی بود............ همین چند ساعت پیش رو میگم
خسته بودم ولی جسما.......... چقدر دلم تنگ شده بود برای شهری که قبلا فکر نمی کردم
برای دیدن خیابوناش دل بترکونم..............
ساکم سنگین بود وگرنه از ترمینال تا خونه پیاده می اومدم.........
تازه اون موقع از دلواپسی حتما۲ تا سکته ای تلفات داشتیم چون حتما نصف شب می رسیدم
همه ی شهر رو دوست داشتم حتی بوی سیگار راننده تاکسی.............
هوا گرفته بود ولی دل من نه................
فکر کنم دعای مامان برآورده شد که یه روزی می گفت وقتی بری قدر می دونی
راست می گفت.................... حالا می دونم
عوضش نمی کنم هیچ وقت با هیچ جا............
گنبد زردش رو هنوز ندیدم ولی می بینم ایشالله
هر وقت میام خونه انگار همه یه جورایی بزرگتر شدن و مامان بابا پخته تر
حسا م قد کشیده................ حمیده لاغر شده..... اتاقم ولی همونه...........
وقتی میرم مامان درش رو می بنده میام انگار بوی نویی میاد به مشامم
دوسشون دارم........................
راستی اون اتفاقی که گفتم داره برای یکی از بر وبچ می افته داره یواش یواش میرسه
آخراش...... خیلی خوشحالم براش......................
می نویسم حتما.....................
نماز ظهر و عصرم قضا شد بس که جو گیره خونه و خانواده شدم
بازم ببخش
نتیجه ی اخلاقیه ۱: کنکوریها حتما اولویته اول شهر ودیار خودتون
نتیجه ی اخلاقیه ۲: من چاکر تمومه همشهریا
نتیجه ی اخلاقیه ۳: جو گیر نشید دربست بگیرید تا خونه چون موقع کرایه دادن............
تصور ماجرا با خودتون
دلتون به نرمیه کبوتر های گنبد آقامون امام رضا

