اندر احوالات ما..............
" خداحافظ . مواظب خودتون و داداشتون باشید. هانیه به خدا ازت راضی نیستم این بچه رو
دعواش کنی ها. حسام تو هم میری دوچرخه سواری مواظب باش زمین نخوری. خرت وپرت
زیاد نخورید . ماشین رو هم بر ندارید. نیام ببینم خونه رو کردید آشغال دونی با این که میدونم
پام رو بزارم بیرون خونه می شه ۱۰ تا خونه........... خلاصه هر چه شما کردید "
بله اینا نصایح مادر گرانقدر در شب قبل از سفر شون بود و چون صبح زود با بابا عازم بودن
وحدس می زد موقع رفتنشون ما خواب باشیم ما رو نشونده بود سفارش می کرد منم یه نگاه
به حمیده و حمیده یه نگاه به من............ یعنی باشه شما هر چی می خوای بگی بگو کیه که
گوش کنه........ فقط سر تکون می دادیم که خیال مامان راحت باشه
بر عکس حدس مامان صبح زود موقع رفتنشون بیدار شدیم مامان که یک کم غمگین بود
خوب من وحمیده هم بودیم ولی راستش فکر کنم نه اونقدر............( ببخش مامان جون)
موقع رفتن این حمیده ی نابغه بعد از این که از زیر آیینه قرآن ردشون کرد یه کاسه ی
پر آب خالی کرد تو راهرو.............. یکی نیست به این خواهر جو گیره من بگه اونایی
که حیاط دارن یه کوچولو آب میریزن پشت سر مسافر نه ما که آپارتمان نشینیم........
خلاصه تا شب راهرو نبود........ که دریاچه بود........ این از شاهکار اولمون.......
بعد از اینکه راهیشون کردیم رفتم تا با خیاله راحت تا ۱۲ ظهر بخوابم نشد
نخیر نشد که نشد ............ مگه این خواب های آشفته گذاشت از بس که بابا دیشب از ترسش
راجع به هواپیما و تاریخچه ی سقوط های هوایی ووووووووووو اینا حرف زده بود
(پیش خودمون بمونه که بابام به طرز وحشتناکی ترس از ارتفاع داره و این سفر هم بیشتر
به خاطر مامان و البته کنجکاویه خودش که ببینه بازم می ترسه یا نه؟ رفته بود)
خلاصه ساعت ۹ با وجود خوابهای بدی که دیدم از خیر خوابیدن گذشتم.................
خوب حالا باید چیکار می کردم............ که دیدم حمیده هم از خواب بلند شد
مونده بودیم حالا بیکار باید چیکار کنیم..................
با خودم قرار گذاشتم که اون روز غذای راحتی رو درست کنم چشمتون روز بد نبینه
از ۱۰ تا ۱۳:۳۰ تو آشپز خونه بودم مگه این کارا تموم شدنی بود
حمیده هم حسابی افتاده بود به خونه تمیز کردن حالا نساب کی بساب..............
این از ظهر اول.....................
۱ ـ قرار بود که دوستای دوران دبیر ستان و قدیمی رو دعوت کنیم که پس از یه سری
مذاکرات پشیمون شدیم............
۲ ـ قرار بود از این ۴ الی ۵روز کلی بیرون بریم وخوش بگذورنیم ........ نشون به اون
نشون که تکون نخوردیم از سر جامون
۳ ـ قرار بود تا روز آخری که مامان اینا بیان بریزیم و بپاشیم و فقط روز آخری بیفتیم به تمیز
کاری............ جونم براتون بگه که من واین بدبخت( حمیده) دستمال گردگیری و تی (نمیدونم
چه جوری نوشته می شه ولی همونی که زمینا رو تمیز مکنه ) از دستمون نیفتاد خودمون رو
هلاک کردیم بس که سابیدیم و شستیم و خشک کردیم با این که مامان موقع رفتن خو نه رو مثل
دسته گل تحویلمون داده بود...............
حالا بگم از حمیده.............................
این خواهر طفلک من تو این چند روزه به قدر تیکه تمیزی گرفته که آگه یه لاخ مو تو روزمین
تو خونه ببینه دیگه کارش شروع می شه.......... حالا نساب کی بساب
امروز بهم میگفت هانی بس که حساس شدم نسبت به تمیزیه اطرافم تو کلاس زبان همش نگام
رو زمین بود که ببینم مویی یا آشغالی چیزی نباشه.........( فکرش رو بکنید)
بگم از خودم...........................
تا مامان بود کی جرات می کرد بره در یخچال رو مثل گاراژ باز بذاره تا بببینه میلش به چی
می کشه...... اما حالا هم که نیست دیگه اشتهام کور شده دیگه نه اشتیاقی به شیرینی دارم
نه شکلات.................. آخ مامان کاش زود تر بیای چقدر کیف داره وقتی جیغ می زدی
که اون شیرینی ها ماله مهمونه ............... چقدر خوردن اون موقع لذت داشت.........
اصلا حرص قشنگت رو در آوردن لذت داره...........................
حالا نه شیرینی می خوام نه شکلات......... ماشین برداشتن هم دیگه کیف نداره
وقتی بابا بود هم تو پارکینگ روشن کردن هم کیف داشت ولی الان سوییچ هست ومن
حوصله ندارم فقط گاهی می رم یه نگاهی میندازم ومیام.................
نتیجه ی مهمی که ما ۲ نابغه در این چند روز گرفتیم اینه که اگه می خواین بچه هاتون
درست تربیت بشن و به قولی آدم بشن تمامه درها رو روشون باز بذارید تجربه ثابت کرده
انسان از هر چی منع شه حریص تر می شه برای ما ۲ تا که این جوری بود........
الان ۲ روزه از خونه بیرون نرفتم و دارم کابینت می سابم وزمین تی می کشم دقیقه شماری
می کنم تا فردا بیان و ما از این وضع فلا کت بار نجات پیدا کنیم.............. آمین
راستی این حسام ورو جک بیشترین کیف رو کرد با اینکه شب قبل سفر تو خواب
گریه می کرد ولی تو این مدت بیشترین استفاده رو کرد بس که روی هر چی دوچرخه سواری
و بازیه کا مپیوتری رو رو سفید کرد
میبینید آخر وعاقبت ما رو
شاد باشید
نمی خواستم تا ۳۰ مرداد آپ کنم ولی باید یه جا درد ودل کرد مگه نه؟
تشکر از یه دوست
سر سفره ناهاربود
همین امروز رو می گم خیلی خسته و داغون.....
صداش در میاد با اکراه بلند میشم ببینم کیه ............
کی می خوای باشه یا مثلا فکر می کنی ممکنه چیکار داشته باشن
حتما بچه ها هستن که کاری دارن و حالا یادشون افتاده که تو هم
زنده ای یا فقط کاریه که از دست تو بر میاد یا هر چیزی مشابه
این چیزا ..............
خسته و بی نهایت بی نهایت بی حوصله بلند میشم.................
پری بود...............................................
" سلام هانیه جون خوبی؟ تعطیلات خوش می گذره امیدوارم
تعطیلاته خوبی رو داشته باشی. مواظب معده ات هم باش"
خشکم زد ...... چند دفعه بالا پایین کردم صفحه رو ...........
نه هیچ کار خاصی نداشت فقط خواسته بود احوالم رو بپرسه.....
معده ام....... آره درد می کنه یعنی یادش بود که درد میکنه؟
صمیمی ترین دوستم هم یادش نبود که هنوزهم معده دردم.
مرسی پری............. ممنون
یادم نمیاد چند وقته که کسی زنگ نزده یا اس ام اس نداده که فقط
حالم رو بپرسه فقط حالم رو بپرسه تاکید می کنم فقط حالم رو......
نه این که کاری داشته باشه که زنگ بزنه یا اس ام اس بده .........
" که اگه میشه...................."
آره یادم رفته بود که ............... بله ما هم آدمیم
خودم چی ............. چند وقته این کار رو نکردم
نمی دونم اونم یادم نمیاد بس که محبت کردم و محبت بی ریا ندیدم
خسته شدم ....................... خسته شدم
آره اینه دیگه جا معه ی تکنولوژی................
شاکی نیستم چون خودم هم یکی از آدم های این جامعه ام
ولی یک کم دلم گرفته از دست اونایی که یه روزی عالمی داشتیم
از دست اونایی که حرم رفتن های ۵ شنبه هاشون با من ترک نمی شد
و حالا ....................... ( رفیق نیمه راه)
۲ ماه هست حرم نرفتم.................
نمی دونم چرا ؟ من امام رضا رو به خاطر تو نمی خواستم..........
اما............از امام رضا می خواستم روز به روز دوستیمون
رو بیشتر کنه و.........نشد.... حالا که نیستی دیگه...........
یعنی هستی یعنی جسما هستی و روحا نه...............
خسته ام فعلا خیلی...............
اه چقدر من حرفام رو می خورم ..............
ولش کنین
شاد باشید در پناه حق
برای حمیده................... اعترافاته یه خواهر سنگ دل
دنگ
دنگ
دنگ
متهم ردیفه اول چه دفاعی از خودت داری؟
آقای قاضی من می گم همه چیز رو فقط یک کم صبر..............
نگاش می کنم و بچه گیش میاد به نظرم دختر کوچولویی که برام
اون موقع فقط یه موجوده لوس و ننرو بچه ننه بود و حالا.........
آره خواهری یادم میاد بچه گیت و ..........................
زبونم باز میشه یادته وقتی خیلی کوچولو بودی خیلی خیلی
کوچولو همیشه سر بازی هامون کتکه مفصلی می خوردی
چون من همیشه من نقشه مامان رو داشتم وتو دختر کوچولویی
بودی که باید بی برو برگرد حرفام رو گوش می کردی................
یادته من همیشه سر بازیه منچ و مار پله وقتی داشتم می باختم
با یه حرکت بازی رو به هم می زدم و تو هم جیغ می زدی ووووووو
منم موهات رو این قدر می کشیدم که خودم صدایه کشیده شدنه
پوست سرت رو می شنیدم..... ببخش خواهری ولی فکر می کنم الان
کم پشتی موهات به خاطر همون موقع هاست.............
یادته بعد از جیغ کشیدنت مامان برای جدا کردنمون می آمد........
که ای کاش نمی اومد چون من و تو مامان میشدیم مثلث برمودا...
من تورو میزدم تو جیغ می کشیدی مامان می اومد سراغ من
حالا من بدو مامان بدو تو جیغ بزن.................
یه دفعه که به مامان گفتم که چرا این وقتها این جوری میشد
گفت: مادر بی تجربگی بود دیگه.....................
آره خواهری من به خاطر بی تجربگیه مامان و جیغ های تو خیلی
کتک خوردم ومنم بعد نامردی نمی کردم وحالت روحسابی جا
می آوردم یادته..................................................
آره یادته اون ظهر تابستون که من و تو از خواب های ظهر تابستون
متنفر بودیم( اما الان مثله خرس می خوابیم) و بعدش حسابی آتیش
سوزوندیم و بعد هم مامان دعوای مفصلی با من کرد.....
چرا؟چون بچه بزرگه من بودم و باید یه بچه ی ۸ ساله حتما خیلی
بفهمه وووووووووووووووووو؟ آره خواهری من خیلی زود بزرگ
شدم خیلی زود ............... دوست نداشتم که مامان تو رو بیشتر
دوست داشته باشه چون همیشه تو بچه خوبه بودی همیشه ........
ومن یه دختر شلوغه پر درد سر
آره می خواستم با مو کشیدنها نیشگون کندنم بگم منم می تونم
می تونم باشم ................. حالا چه خوب چه بد................
ولی باید می بودم .........................
هیچ وقت اون قیا فه ی معصومت تو اونیفرم مدرسه روز اول مهر
یادم نمیره اون موقع من کلاس پنجم بودم با هم تو یه مدرسه بودیم
مامان ما رو برد ولی بر گشتن ها خودمون برگشتیم ..................
چه کیفی می کردم دستت رو گرفته بودم وقلدرانه از تو حمایت
می کردم ودوست نداشتم کسی بگه بالا چشمت ابرویه..............
حالا اون کوچولوی معصوم برای خودش خانمی شده که خودش
می تونه از خودش محافظت کنه............ حالا اون کوچولوی
معصوم دانشگاه میره با این که هنوز من اون رو همون کودک
۷ ساله با مقنعه سفید می بینم.......... اون کوچولو معصوم حالا
بعضی وقت ها می شه حامی من...........
حالا من شرمنده ام به خاطر تمامه استبدادم تو دورانه کودکی .........
آخه من بچه بزرگه بودم و محکوم به عاقل بودن و بزرگ بودن
و بی تجربگیه والدین ..............آخه میدونی مامان رو کله ی
کچله من سریاد گیریه تربیته کودکان اوستا شد و الان خودش شده
یه پا راهنمای دیگرون در این امور.......................
حالا می خوام بفهمی که چقدر دوست دارم ووووووووووووو
این اعترافات چند ساله که تو دلمه حالا که گفتم راحت شدم
آخیش
تموم شد جناب قاضی
بر می گردم نگاه می کنم نشستی رو صندلی .................
...............................................................
حمیده ی ۷ ساله ی من
که حالا برای خودت خانمی شدی...........................
چمدان
خش خش خش خش .................
صدای له شدنه برگهای پاییزی نیست ...............
صدای؟
صدای...............
صدای چمدون وساک های بچه هاست که توی راهرو خوابگاه پیچیده
ساعت ۹ صبح روز جمعه............ تازه از امروز ناقوس رفتن
یواش یواش
زده میشه.......... این وسط حاله فارغ التحصیل ها تماشاییه
دارند میرن تا یه زندگیه دیگه رو شروع کنند ...... اونا دیگه اول
مهر لیست خرید خوابگاهی ندارن ......... اونا دیگه جمعه ها از کله
صبح نگرانه ناهار اون روز نیستن آخه می دونید جمعه ها که سلف
تعطیله مغز هممون فعال می شه که چی بخوریم؟ و همه یه جواب داره
ماکارونی
اونا دیگه شبه امتحان ندارن که دلشون بخواد بخوابن ولی هنوز ۱۰۰
صفحه دیگه مونده باشه بعد هم که یواش یواش پلک ها روهم
میره موبایل برای ۴ صبح کوک بشه و با خیاله راحت تا ۷
بخوابن وبعد هم که بیدار شدن تو عالمه بین تخت خواب و
دست شویی با خودشون فکر کنن که ۴ صبح چقدر هوا روشنه؟
اونا دیگه شب بیدار موندن وتخمه شکستن و غیبت کردن ندارن
اونا دیگه ............................
ولش کنین .................... یک کلام................
اونا دیگه دورانه سخت و شیرینه خوابگاه رو ندارن...........
نمی دونم اون موقع که بخوام فارغ التحصیل شم چه حالی دارم
ولی با تمامه نفرتم از زندگیه خوابگاهی......................
می دونم دلم تنگ میشه
دلم تنگ میشه برای سالن های خوابگاه در شب.............
دلم تنگ می شه برای ناهار های روز جمعه .......... ماکارونیه
بی روغن و ته دیگ سوخته................
دلم تنگ می شه برای بچه ها برای سادگیشون
برای بد ذاتیه بعضی هاشون
برای مهربونی هاشون
برای...............
با زهم ولش کنین ............. یک کلام ................
دلم تنگ میشه

