تبليغاتX
چی بگم والله.....

و چقدر دیر زود میشود...................24 سالگی......... 30 مرداد

 

 و چقدر دیر زود می شود...............

به قول بابا که میگه تو عادت داری همیشه خلاف مسیر آب شنا کنی این دفعه با نوشتنه این

جمله ثابت کردم که راست میگه.......... درست مثل بچه گیا شام که میرفتیم بیرون. وقتی

همه میگفتن : پیتزا من میگفتم : ساندویچ...........بعد هم همه یه جوری نگام میکردن که

انگار دارن تو دلشون میگن: هیچ کار این بچه شبیه به آدم نیست............... کی فکر میکرد

هانیه کوچولو واقعا پیتزا دوست نداشت. بزرگ تر هم شدم این حادثه بارها برام تکرار شد

رشته ی تحصیلی روحیاتم و حالا این جمله که " و چقدر دیر زود میشود"

۲۴ سال گذشت................و پا در ۲۵ سالگی گذاشتم ومامان چقدر از این جمله حرص

می خوره و دوست داره من هنوز کوچیک بودم وووووووو هر وقت میگم : مامان جون ۲۴

سالم تموم شد و رفتم تو ۲۵ . چشم غره میره و میگه که: نخیر تو دوست داری الکی سنت رو

بالا ببری وگرنه تو هنوز ۲۴ سالته............

پیش خودتون بمونه که چقدر دوست داشت ۲۰ سالم بود و چقدر سر مراسم مختلف مثلا

خواستگاری (( سرخ شدم........ البته بگم از صدقه سری مهمون نوازیای مامان خانم دیگه کار

کشته شدم ......... و چقدر عذاب آوره که فقط به مدت ۱ تا ۲ ساعت فقط لبخنده مادر شوهر

پسند بزنی ووووو وبعد از رفتنشون بشینی به ملت اثبات کنی که پسر به دردت نمی خوردو

بابا اصلا این رسوماته مزخرف ماله عهد ناصرالدین شاه قاجاره ووووووووو هزارتا دلیل که

از آخر بگی نه.......... و نمیدونن چقدر سخته که تو اون لحظات خودت نباشی و مجبور باشی

سنگین و رنگین باشی............و مامان نمی دونه که چقدر سخته به یه نگاه تشخیص بدی که

فرد مزبور به دردت می خوره یا نه.............. و دیگه این که خسته شدم)) سهوا یا عمدا

سن من یه کوچولو کم شده و وقتی من تو اون مجلس نگام به نگاه مامان می افته با یه لبخند

تهدید آمیز می فهمونه که : حرف زدی نزدیا............ حالا یه کوچولو بالا پایین که اشکالی

نداره ومنم یادم میره که نگاش کنم و بگم که همون یه کوچولو برای من چقدر دیر گذشته.....

یادم میره که نگاش کنم و بگم که چقدر بد بود که که اگه همون یه کوچولو تجربه هم نبود.......

و بازم یادم میره که نگاش کنم وبگم که اصلا به درک  که به خاطر زیادی یا کمی سنم من رو

    نخوان...............................

می دونی چرا یادم میره؟.......... چون میدونم اینا فقط برای دلخوشیه و همون مجلسه یکی دو

ساعته فقط در همون اندازه ی یکی دو ساعت باقی میمونه و هیچ وقت طولانی نمی شه. آره

مامان میدونم........................

داشتم میگفتم که ۲۴ سال گذشت................

تولد ۷ سالگیم رو نه تنها من بلکه همه یادشونه که از ۱ ماه پیش خودم رو برای اون روز

هلاک می کردم و مامان بابا برام یه جشن بزرگ تدارک دیده بودن ....... وقتی صبح موعود

فرا رسید ومن درآیینه  دستشویی یک تب خال بزرگ رو لبم دیدم چنان جیغی کشیدم مثل این که

مار دیدم........ آره اون روز یادمه چقدر گریه کردم و لابه لای گریه هام با هق هق میگفتم:

که  آخه من چه جوری عصر جلوی مهمونا برقصم...... چقدر بچه بودم وکودن... که نمیفهمیدم

که دست وپام رو که قطع نکردن فقط رو لبم یه تب خال زده و هنوز اون موقع نمی دونستم که

باید حالا حالا ها با تب خال های داغ زندگی بجنگم.

داشتم میگفتم که ۲۴ سال گذشت............

تولد ۲۱ سالگی.... وقتی داشتم یکی از شناهای خلاف جهت آب رو انجام میدادم

وسخت درگیر این شنای جانفرسا . آماده ی انصراف گرفتن از دانشگاهه قبلی و آمادگی

برای کنکور جدید و رشته ی جدید تر بودم. تو کتابخونه چقدر گریه کردم ونوشتم طوری که

همه نگام میکردن ووقتی هم نوشتم ۲۱ سالم شد و خندیدم باز هم همه نگام میکردن..........

این جوریم دیگه..................

داشتم میگفتم که ۲۴ سال گذشت..................

حالا که دارم مینویسم بذار اینم بگم که خلاف مسیرآب شنا کردن چقدر سخته مخصوصا

اگه رود خونه سنگهایی داشته باشه که نفست رو بگیره

داشتم میگفتم که ۲۴ سال گذشت..............

وچقدر سخت بود و هست هراز گاهی یکی از اون سنگهای بزرگه رود خونه رو پشت در

قلبت بذاری که خدا نکنه خدا نکنه زبونم لال روم به دیوار یه هو مثلا " عاشق بشی"

و همه چی باید تو همن قلبت خفه بشه . بعد براش یه سنگ قبر درست کنی تا مطمئن شی

مرده............. و هی به قلبت هم هشدار بدی که کارهای مهم تری هست که باید انجام بدی

ویه سری منطقیا ت ......... که راه درازی در پیش داری. کاربرد  این سنگ ها فقط

برای قلبته نه زخمی کردن جسمت........بگذریم

و چقدر خوشحالم که الان میگم ۲۴ سال گذشت................

چون میدونم تو خودت وقتی نمی تونستم شنا کنم یا به قول معروف میبریدم با قایقت

می اومدی یه مدت من رو تو قایق میذاشتی و خودت خلافه مسیر آب میبردی توهمیشه

 نگات  بامن بود و خودتم گاهی اوقات تعجب میکردی که چی خلق کردی واقعا خسته

میشدی از دستم .گا هی اوقات هم حسابی حالم رو جا می آوردی... ولی با تو بودن رو عشقه

و حالا که ۲۴ سال بهم عمر دادی خوشحالی که مخلوقی مثل من داری یا نه؟

اینم از اون سوالهاست........ حکایته آش کشک خاله است

ولی کلا من یکی نوکرتم تا جهنم................. می دونم که جام بهشت نیست ولی می خوام تو

جهنم هم هوام رو داشته باشی...........................

 

 

یه تشکر بزرگ از مامان گلم که تو این روز و بقیه ی روزا خیلی به خاطر من درد کشید

کمترین زجری که کشید همین زجر به دنیا آوردن من بود بعد از تولد من بود که فهمید

باید کاسه ی صبرش بیشتر از این گنجایش داشته باشه چون من واقعا اذیتش میکردم و

میکنم................... دستش رو میبوسم ......... دوسش دارم

 

 

مرسی مامان گلم

 

از سارای عزیز هم ممنون که تو وبلاگش راجع به تولد من حقیر مطلب نوشته

باشد که جبران کنم.......... مرسی عزیزم

 

شاد باشید و در پناه او

 

 

                   تولدم هم مبارک

!! نوشته شده توسط هانی | 16:42 | سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 •

عوض شدم .......... مگه نه؟

 

جالبه که هم به خودم قول می دم و هم خیلی راحت میزنم زیرش................

هی میگم تا ۳۰ مرداد آپ نمی کنم ولی مگه این دل لامصب طاقت میاره ........ نه اصلا

تقصیر اون نیست تقصیره خود پر حرفمه با یه عالمه حرف نگفته که همچین این گلو رو

فشار میده که گاهی اوقات احساس پیوستن به لقا الله به آدم دست میده. خوب این دفعه چی شده؟

.

.

.

.

ای بابا الان می گم دیگه.............. رفتم دیدمشون........ از ساعت ۷ منتظر بودم

نفر اول ساعت ۷:۳۰

نفر دوم ۷:۴۰

بعدی.........

بعدی.............

بعدی........................

اینجا هم خودم اول بودم............. نمی دونم از کی تا حالا این قدر بد قول شده بودن

نشستیم گفتیم خندیدیم ........................ ولی چقدر فاصله............. چقدر ؟

واقعا چقدر سخت بود با هشون ارتباط بر قرار کنم چقدر دنیاهامون با هم فاصله داشت

این قدر فاصله ظرف چند سال ؟  بعیده.............. پس چرا اون موقع یک دل بودیم

یه جوره دیگه بود اون موقع ها........... آها حتما خصلت میز و صندلیه مدرسه بود . حتما..

پاک بودن و تیمم برآن واجب؟ یک دل رفتم وبی دل بر گشتم ....... اشتباه نکنید رمانتیک

واحساساتی نیستم ولی دلم سوخت ......... خیلی هم سوخت

دلم براشون تنگ شده بود نه برای دوستان الانم برای همون بچه های دبیرستان همون هایی که

با هشون این دبیر های بیچارمون رو می چزوندیم........... وای چقدر عوض شده بودن.......

نمی خوامشون دیگه به خدا قسم نمی خوامشون از خودم بدم میاد که این قدر با شور همشون

رو جمع کردم آره از خودم هم بدم میاد......................

منم عوض شدم؟   آره منم عوض شدم ۶ سال پیش وقتی ۱۸ سالم بود چه جوری بودم که

می تونستم تحملشون کنم................ بهتر شدم یا بدتر ؟ شاید افتضاح بودم خوب شدم

شاید هم خوب بودم افتضاح شدم؟ خودم هم موندم//////////////

 

بدون نتیجه ی اخلاقی

 

 

 

بدرود تا ۳۰ مرداد

 

!! نوشته شده توسط هانی | 20:43 | چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 •

RSS