تبليغاتX
چی بگم والله.....

             

قسم به شب قدر های کودکی

قسم به شب قدر ۵ ساله پیش

.

.

 

   و باز هم الغوث الغوث.......

.

.

.

       التماس دعا

!! نوشته شده توسط هانی | 5:59 | جمعه بیست و نهم شهریور 1387 •

افطاری.مسافرت پدر جون. ایضا مسافرت محمدرضا. جلسات حمیده

 هی به من میگن دختر خوب مگه الان  یعنی الانا   تو هیچ خاطره ای نداری که هی

میپلکی توگذشته...... خوب اینم یه خاطره با حال وتازه که ماله همین جمعه ای که گذشته......

داغه داغه......... بپا نسوزی

.

.

قصه از اونجا شروع شد که در تماس تلفنیه مامان خانم با عزیزجون پی بردیم که پدرجون

یعنی همون پدر بزرگ جون و یعنی همون بزرگ خاندان  ( ش  ها) درپی امری مهم همون

صبح مذکور به شمال کشور عظیمت نموده اند واین حقایر رو حتی از خداحافظی محروم 

نمود ه ا ند  وبعد از طولانی شدن صحبت مامان خانم با عزیزجون کاشف به عمل آمد که 

محمدرضا( دایی کوچیکه معروفه که هنوز قاطی جرگه ی متاهلین نشده و بیخ دل عزیزجون

اینا جا خوش کرده وو هر چی میگیم پسر برو زن بگیر وووووووووو از این گوش میاد واز 

از بینیش در میاد) هم همون صبح مذکور رفته تهرون . البته خداییش این یکی شب قبلش 

خداحافظی کرد . خلاصه بعد از اینکه مامان کلی قربون صدقه ی مامانش رفت وووووووووو

: که الهی بمیرم مامان جون تنهایی و ما عصری حتما میایم اونجا.........

 

 

بعد از افطار ( خونه عزیز جون)........

خداییش چه حالی میده وقتی عناصر ذکور  خونه رو ترک میکنن من و حمیده کلا چیزهایی

رو در نبود اونا کشف کردیم که بسی جای تامل داشت . مامان هم که یه دل سیر با مامانش 

نشست غیبت کرد ووو خلاصه هر کدوم کلی حال کردیم شب هم قرار شد من اونجا بمونم

   (اصل قصه اینجاست)

 

از وقتی این غذاهای نسبتا جدید اومده کلا دوره قورمه سبزی و قیمه و فسنجون سر اومده

و عزیزجون منم که استاد در آشپزی و فداش بشم از هر انگشتش یه نوع غذا میریزه......

از قافله ی این غذاهای نسبتا مدرن عقب نمونده و از محمدرضا  تعریف پیراشکی هاش رو

خیلی شنیده بودیم و خودمونم یه کوچولو    نه یه دل سیر  خورده بودیم( قبلنا)    

شب موقع اینکه مامان و حمیده عازم خونه خودمون بودن حمیده یه نگاه به من  کرد ومنم فهمیدم

که یه هدف شومی در حال شکل گرفتنه و بعد از کلی مقدمه چینی با توطئه من وحمیده قرار 

شد فردا افطار خونه عزیز جون به صرف پیراشکی و باقیه مخلفات................

فقط مامان به این شرط قبول کرد که عزیزجون رو زحمت بده  که خودشون ساعت ۳ بعد ازظهر

بیان اونجا که مثلا چی؟ کمک..................

منم که اونجا بودم و مسلما پایه ی اساسیه کمک.........

.

.

.

 فردا ظهر ـ (دهن روزه)

مشغول خرد کردن مواد پیراشکی و نگام به ساعت که کی میان اینا که یک کم مثلا

کمک باشن..........

خدا پدر مادر مخترع قورمه سبزی رو بیامرزه میریزی تو قابلمه وووووتموم

حالا این قرتی بازیا رو نداره که تمومه موادش باید به اندازه خرد بشه ووووووووووو

بپا نونش نسوزه وووووووووو  هزارتا دنگ و فنگه الکی که چی از آخر هم باید بری

دستشویی؟؟؟ 

طفلی عزیز جون ........ شدیم باعث دردسر

 

ای حمیده .... جونم مرگ نشی کجایی پس؟

 

ساعت از ۳ گذشت. نخیر نیومدن

 

۴ شد بازم نخیر

۵ شد ؟............ نخیر

 

یه اس ام اس نصفه فحش    نصفه دیگه اش هم فحش فرستادم براش با این مضمون البته با

کمی سانسور" کارد بخوره به اون شکمت که پیراشکی نخوری .کجایی؟"

نخیر جواب بده که نبود هر چی تک یا زنگ.... خبری نبود

حول و حوش ساعت ۶ آیفون به صدا در اومد

پریدم سمت گوشی.........  بازم با این مضمون که.... ولش کنین این دیگه مضمون نداره

دلم خیلی پر بود و خسته بودم و هر چی هم میگردم دنباله کلمه که حرفای پشت آیفون روتبدیل

 کنم به  فارسیه با ادبی نمیشه... یعنی معادلش رو پیدا نمیکنم........

 

چشمتون روز بد نبینه که یه صدایی نسبتا کلفتی که البته اونقدا هم ترسناک نبود یه هو بعد

از کلی بد وبیراه من گفت: ببخشیدا ولی من با عمو جان کار دارم .

من رو میگی رنگ نبود که گچ دیوار.........

با من من گفتم نیستن شما؟

: " من نوه زاده ی عموی خدابیامرز عموی عمو جان هستم....... "

اینقدر عمو تو عمو بود که نفهمیدم بالاخره کیه........ ولی طرف شک کرد و پرسید:

"بخشید شما نوه ی ایشون باید باشید  .... عموجان که دو تا نوه ی دختر بیشتر نداره

حالا شما هانیه هستید یا حمیده؟......."

ای به ذاتت......... آمار داشت حسابی

منم نه نبرداشتم نه گذاشتم ........ گفتم: حمیده هستم( با خنده موذیانه)

( خدا رو شکر که در فحش  های پشت آیفون اسم نبردم وگرنه میفهمید من هانیه هستم)

خلاصه طرف میخواست برای ۳۳ سالگرد بابا بزرگش پدر جون ووووووووو کلا همه ی

قوم و قبیله رو دعوت کنه............. البته بگم مجلس مردونه بود وگرنه من نمیدونستم

که چه جوری حمیده رو راضی کنم که نره آخه آبروش میرفت با اون فحش هایی که داده بود

 

 

 

 اصلا هم بد جنس نیستم ......... حقشه

بریم اون ور آیفون که هر چی طرف ( همون نوه زاده ی عموی عموی عموی پدر جون) میگفت

بیا  پایین کارتا رو  بگیر.....منم میگفتم" ببخشیدا من یک کم حالم خوب نیست شما بیارید بالا"

زرنگ بود میخواست ببینه دهنده ی این فحشا چه شکلیه؟ شاخ داره یا هیولاست؟........

منم پریدم چادر عزیزجون رو بهش دادم و گفتم همین آقاهه اگه پرسید کی بود بگید حمیده

نوه کوچیکه ................عزیزجون طفلک هم بی خبر از همه جا هاج و واج من رو نیگاه

میکرد

 

خلاصه جونم براتون بگه( دهن ماه رمضونی داره جونم بالا میاد و افتادم تو خط خاطره)

اومدن بالاخره ولی ۶:۳۰         داشتم براش        میخواستم با چوب بزنمش مامان نذاشت:

" که طفلک تا ظهر جلسه بوده وووو کلی گناه داره وووووووو  حالا تو هم ثوابه خودت رو

بردیا ......." آره دهنم سرویس شد بعد میگن ثواب کردی..

اینا هم با این جلسه هاشون...........

 

 

لپ کلام پیراشکی نبود که شده بود باقلوا   بس که خوشمزه  بود البته اگه شونه درد و بی خوابیه

ظهر منم بهش اضافه میکردی میشد زهرمار......

 

بعد از افطار هم پررو پر رو یه بالشت برداشت و رفت لالا که چی ؟خانم جلسه داشته و

خسته است......... منم که ...... ظرفا رو بشور نوه ی ارشدی دیگه

 

نتیجه اخلاقی:

۱- این اشگنه رو چه شکلی درست میکنن؟

۲ـ آخه پدر جون این چه وقته مسافرت رفتن بود؟ جون هانی تفریحات شما بیشتره یا من؟

۳ـ راجع به حمیده هم فقط سکوت میکنم

 

 

 

 

بازم التماس دعا

فکر نکند بی تربیتم که اینقدر بهش فحش دادم ..... نه جون شما ایشالله تو موقعیت من قرار بگیرید

بیینم نقل ونبات نثار طرف میکنید؟

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط هانی | 14:14 | سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 •

دستا بالا

 

دلم نیومد حالا که داره رمضون میاد هیچی تو این وبلاگم ننویسم

دلم نیومد حالا که من دار وندارم و کلی چیزهای خوب رو مدیون مهربونیها و صفای

صاحب این ماه هستم خفه خون بگیرم و هیچی ننویسم

ولی چی بنویسم................... دستام رو کیبورد قفل شده

چشام خیره به مانیتور............

بذار برگردم بچه گیا....... آخه تو دنیای بزرگا حرفی برای اینکه آبروی آدم بزرگا رو جلوی

تو بخرم ندارم........ پس میرم اون روزا

.

.

.

خونه عزیز جون......  ۱۵ دقیقه به اذان مغرب

همه در حال چیدن سفره افطار. برو بیا. این رو بذار اونجا. نه این جا خوب نیست جای حلوا

اون جاست. آخه چرا این سفره رو این جوری انداختین. بچه ها یه لحظه بشینین دیگه.

:عزیز جون اینا رو هم من میبرم.... : سنگینه نمی تونی........

ترکیب قشنگ رنگها             شله زرد  حلوای قهوه ای  آش سبز پلو سفید ماقوت زعفرونی

تو یه چشم به هم زدن سفره پر میشه.................

میدوم تو اتاق پدر جون.......... نزدیکه                 باید شروع کنم

دستا بالا: خدایا ۱ـ ازت میخوام که...................

             خدایا ۲ـ ازت میخوام که................

                   ۳ـ....................

                    ۴ـ..................

محمد رضا ( دایی کوچیکه...... الانم کوچیکه هست هنوز ولی نه با اون قد و قامتش):

 ( خطاب به مامان) بیا این بچه ات رو ببین چه شکلی داره دعا میکنه انگار داره اتمام

حجت میکنه ...........

راست میگفت                   ولی گرفتم هر چی خواستم گرفتم

حالا از اون سالها خیلی وقته که میگذره

حالا دیگه نمیدونم تو اتاق کوچیک پدر جون تو این وقته سال بازم کودکی هست که

دستاش رو ببره بالا تا حدی که دستاش از شدت خستگی هر از گاهی بیفته پایین

و اون باز به خاطر خواسته هاش بکشونتشون بالا...... چه خوبه که خونه ی قدیمیشون

رو خراب نکردن شاید یکی از همین روزا برم و در بزنم و از صاحب خونه بخوام که

بزاره فقط یه دفعه ی دیگه برم و دعا کنم................ دعا کنم که برگردم به صفای بچه گیم

دعا کنم که خدایا یه دفعه هم آدم بزرگا مثل بچه ها دعا کنن که با هم زود زود دوست شن و

هیچ وقت قهر نباشن .......

دعا کنن که مریضا زود خوب شن

دعا کنن که بابا مامانشون همیشه سالم باشن

دعا کنن که هر کی هر خواسته ای داره یا اگه چشم انتظاری داره زود زود مثل اون وقتا که

توپمون می افتاد بالای درخت و به امید این که یه رهگذری بیاد و توپمون رو بده به همون

زودی به خواستش برسه.............

خدایا به دادمون برس که یه دفعه هم شده بهمون  به چشم یه بچه که دل پاکی داره نگا ه

کنی ..................

دستام درد گرفت بیارم پایین؟

 

 

 

 

 

 

التماس دعا..........................................

!! نوشته شده توسط هانی | 15:12 | دوشنبه یازدهم شهریور 1387 •

RSS