تبليغاتX
چی بگم والله.....

دیداری جدید ............ تولد تو و فارغ التحصیلیت کیلویی مبارک

 

وقتی وبم رو تو نت دانشگاه باز کردم شاخ در آوردم با  این فونت داغونش

یعنی یه جورایی نویسنده یعنی بنده حقیر باید میرفتم نهضت ثبت نام؟؟؟؟

ولی کلا بی خیال فعلا مهم اینه که دارم مینویسم نه مثل نهضتیا 

خوب تموم شد دیگه؟؟ چه خوب؟؟ بری که برنگردی؟؟ نه جون تو نفرین نیست

یه دعاست................ یه دعای خوب از یه دوست خوبتر

آخ که دختر راحت شدی به جون تو ارزش داشت بالا بری پایین بیای کفش و

جوراب پاره کنی تا بالاخره تموم شه یعنی این که اون مدرکه لامصب رو بذارن

کف دستت و بگن برو به سلامت ولی من میگم بری که برنگردی یعنی میدونی

آخر سلامتی این جا نبودنه مخصوصا از لحاظ روحی  میدونی که چقدر از

زندگیه گروهی بدم میاد...... یواش یواش تند نرو این پست فقط ماله توئه

من حالا هر چی هستم باشم

 

 

برات عجیبه که وقتی داری باهش دست میدی نمیفهمی که اون داره روحت رو

میخونه یا تو روح اون رو؟ یعنی یه جورایی میخوره تو ذوقت که تا میخوای

صمیمی بشی وسایلش رو بر میداره و میره که مسقطی درست کنه   روز اول

رو میگم یادته و باز برات عجیب تره که وقتی یه خورده بازم میگم یه خورده

اشکات میاد بیرون اولین نفره که میاد تو حیاط خوابگاه دنبالت خیال نکنید که

                                       مهربونه

نه از این خبرا نیست میاد سراغت تا بعدا بشی سوژه خنده که چی بچه ننه...........

وجه تفاهم من و اون:  پرستش ششکلات

وسیله مورد نیازش : کوزه

از غذای سلف متنفره  آشپزیش ؟؟؟  ای بدک نیست رفیق فابریک پونه

همونی که همیشه دمپاییهای من رو با کفشعای قلچماقش له میکرد

و دلم برای اونم تنگ شده و به پونه عزیز که بری که بر نگردی با پونه خاطراتی

دارد بس شگرف  ............................

 

اسمش چیه؟؟؟  میگم الان      سارا

دوست داشتم سارای بود یعنی من عاشق سارای و داستانشم واین با اون خیلی

فرق میکنه برای همین ساراست

 

۲۵ مهر ۲۴ سال تموم ووووووووووووووووووووو میره تو ۲۵

کل افتخاراتش در زندگی همین ۲ ماه کوچیکتر بودنش از منه چراش بماند

مهربون نیست یعنی خودش میخواد نباشه ولی هست و خودش خبر  نداره

تازگیا بزرگتر هم شده بود  خیلی بزرگ  این رو کنار پنجره که واستاده بودیم

فهمیدم .................. رفت ......... رفتنش رو ندیدم ولی خوب بود

که نبودم همیشه هیچ وقت مفصل خداحافظی نکن ............. خودش میگه

 

 

جونم در اومد که بگم تولدت مبارک ( جملات قصیر خودته)

 

 

ولی جدی جدی                   بری که برنگردی

 

 

و در آخر: بازم دلم خونه میخواد

 

 

 

!! نوشته شده توسط هانی | 17:5 | دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 •

گذاشتم و رفتم...............فقط بگم مبارکه

 

روز بدی رو انتخاب کردی برای به دنیا آمدن. مطمئن باش اگه حال و حوصله داشتم یا کوله ی سفر

گوشه ی اتاقم داد نمیزد که باید زود تر برم حتما بیشتر اذیتت میکردم و به قول خودمون حالت رو میگرفتم

ولی چه کنم که مسافرم............. ( که من چقدر از این آهنگ بدم میاد)

آخه چرا حمیده؟  میدونی یه چیزی رو. از همون موقع ها که زود از مدرسه می اومدی و لباس عوض نکرده

بساط درسات رو پهن میکردی  که حالا ننویس کی بنویس    پیش خودم فکر میکردم خاصیت متولدین مهر

حتما همینه که باید این قدر مرتب باشن ولی من مهری های زیادی رو دیدم که اصلا شبیه تو نبودن

( مثل آبان یا آبی قشنگه) راستی چرا؟ چرا این قدر من و تو با هم فرق میکنیم ؟  بچه خوبه ی خونه

۲۰ سالت تموم شد یعنی الان تقریبا ۲۵ دقیقه است که ۲۰ سالت تموم شده

نمیخوام بگم بزرگ شدی چون تو از اول کوچیک بودی یعنی برای من همون کوچول موچولوئه

بودی ................ یا راستش بگم دوست ندارم بزرگ شی

چراش بماند..............................

راستی ۲۰ سالگی چه حسی داره؟  برای من خوب نبود یعنی اصلا تولد ۲۰ سالگیم رو دوست نداشتم

ولی تو چی؟  ؟  ؟  ؟

 

 

شب تولدت با رون می اومد. خونه عزیز جون تاریک بود . من میترسیدم. صدای ماشین بابا..........

میرم زیر پتو. بابا و عزیز جون . دوست نداشتم مامان باشه ولی بود. این یعنی هنوز وقتش نبود

بار چهارمی بود که میرفتن و می اومدن. نپریدم جلو که بگم نی نی برام چی آورده؟؟؟

خر که نبودم خودت برای درد مامان بس نبودی که یک کادو هم بذارن اون تو که بگن چی؟؟؟؟؟

نی نی جدید واست آورده............. میدونستم بابا اون کادو رو گذاشته خونه تا وقتی خانم تشریف

مبارکشون آوردن این دنیا بشه اسباب رام کردن من...... ولی من از همون موقع با هوش بودم

 

اومدی بالاخره                        بعد  از جونم مرگ کردن همه اومدی

 

خاله جون زنگ زد گفت تپله.............. اومدم بیمارستان .... چرا این آدم بزرگا دروغ میگن؟؟

کوچولو بودی و لاغر.

از همون اول چشات درشت بود یعنی یه خورده بهت حسودی کردم بعد دیدم که نه منم خوشگلم

فکر نکن این رو به من میگفتن خرم کنن . ............نخیرم خودم فهمیدم من بهترم

داری حسودی رو تازه این اولش بود

هیچ وقت بهت نگفتم     مامان که غذا میداد بهت بدم  که یه خورده اون حس مسئولیت لامصب رو

بیدار کنه.............. که وای چقدر خوشمزه بود .......... یک کم میخوردم آخه تو کم غذا بودی

خلاصه ........ گذشت و گذشت و گذشت

 

تا امشب تو

تو ۲۰ ساله شدی

 

دوست دارم تو این اولین ساعات روز ۱۱ مهر اولین کسی باشم که میگه

 

                      تولدت مبارک( دوست دارم حمیده)

تمومه لحظات کودکیم تو ی همه ی همه ی خاطراتم که سر میکشم  تو رو کنارم میبینم

میشه تو بقیه اش هم باشی....................؟

 

: به اونا دست نزن ماله منه

:من چی؟ مامان به من نمیده این عروسک رو

( از عروسک متنفر بودم ولی چون تو میخواستی نه)

 

تمومه عروسکای دنیا مال تو

 

جونم هم مال تو

 

 

یه توضیح:  منتظر تولد دیگر متولدین مهر هم باشید ( آبی قشنگه تو رو میگم  ها)

 

              

!! نوشته شده توسط هانی | 1:48 | پنجشنبه یازدهم مهر 1387 •

افتادم....... تکیه گاه نبود

  

 

خدا سرما خورده گوشهاش گرفته.....................

 

اصلاحیه: 

  من لال شدم

   خدا حالش خوبه

!! نوشته شده توسط هانی | 2:13 | دوشنبه هشتم مهر 1387 •

کلاس پنجمی

 

:من این رو نمی پوشم.

:خودت میدونی   ولی بدون منم کوتاهش نمیکنم    الانم هر چی قیچی تو خونه است بر میدارم تا کوتاهش

نکنی

: نمیخوام  حالا اون ناظممون یه چییزی گفته شما چرا گوش میکنی؟ آخه من زنگای ورزش چه جوری بدوم

: برای ورزشت مانتوی پارسالت رو بپوش

  : نمیخوام نمیخوام ( با جیغ)

 

 

مطمئن میشم مامان رفته ...... عجب قدی داره این مانتوئه... خدا به زمینه گرم بزنتت خانمه.....

آیینه خونه مون هم از این مانتو من کوتاهتره............. نمیخوام

 

 

اول مهر( شیفت ظهری)

میزنم بیرون خداییش چند بار نزدیک بود بیفتم زمین     

مهناز جون رو تو راه میبینم( همسایه بالاییمون)  چپ چپ و با ترحم نگام کرد

 

مدرسه

با اون مانتو بلند و گشاد و کلاس پنجمی بودن و بهداشتیار بودن هم اضافه کنیم  چند تا کلاس اولی رو

ترسونده باشم خوبه؟ ( خدا از سر تقصیراته همه بگذره)

بعد از مدرسه  ( خونه)

عصرونه ی بعد از مدرسه که آخ میچسبید

: برو مانتوت رو بیار کوتاه کنم

( دهن پر) : نمیخوام خوبه

: بهت میگم برو بیارش

:(با چشم و ابرو) نه

(مهناز جون سفارش کرده بود که این بچه با این مانتو بلند بالاخره میافته زمین )

 

 

 

کوتاش نکردم

 

و این اولین و آخرین مانتویی بود که هیچ وقت دلم نیومد کوتاش کنم

 

اول مهر ( ببخشید دوم مهر) امسال اونقدر گوشام رو به بالشتم میچسبونم تا صدای جنب و جوش

بچه مدرسه ای خونمون رو نشنوم و یادم بیاد که منم میرم به مدرسه ای بزرگتر با آدم هایی بزرگتر به

نامه دانشگاه ولی ۱۳ مهر.............. امیدوارم نحسی ۱۳ ما رو نگیره

 

!! نوشته شده توسط هانی | 23:27 | دوشنبه یکم مهر 1387 •

RSS