تبليغاتX
چی بگم والله.....

قول..............

 

وقتی نگار نگفت که میخوای منم باهات بیام یه نفس راحت کشیدم.

 چون مجبور نبودم که بگم نه

دوست دارم تنهایی برم که اون وقت اونم ناراحت شه وووووووووو

 تا ۲ ساعت برای خانم توضیح

بدم که اگه دوست ندارم بیای ووووووووو

 تا اونجا مزخرف بگیم و مزخرف بشنویم

به خاطر این احوالات داغون

خودمه وگرنه تو که ماهی...................

مونده تا عادت کنه به منه جدید

: خداحافظ

: خداحافظ ( گفت و رفت)

منم راهم کشیدم سمت در شمالی.

 خوب مثل این که امروز اولین شانس یاری کرد

یعنی نبودنش تو اون موقعیت برام یه شانس بزرگ بود

زود میرم تو سرویس .

 بس که شال گردنم تو صورتم کشیدم دارم خفه میشم ولی مجبورم

به خدا حوصله  ندارم که :سلام سلام تو خوبی من خوبم

راستی فلانی رو دیدی عروس شده

دیدی چقدر خوشگل شده

آره لامصب        حالا شوهرش چیکاره است

 و مادر شوهرش کیه وووووووو

راستی فلانی هم با فلانیه                جدی چه بد یا چه خوب  

 راستی بهتر نیست لاغر تر شم؟

 

 

خفه بشم از کمبود اکسیژن بهتره

راننده میگی برین اون یکی( سرویس بغلی)

زود پا میشم      

   تا خود شهر وایستادن تواون وضعیت یعنی بد شانسیه بزرگ 

نشستم  . بوی عطرش آشناست .

 دوست دارم ببینم کیه ؟ با اکراه صورتم رو  برمیگردونم

 

بله ریحون عسلیه خودمونه

( اسم مستعار به خاطر پاره ای از مسائل اخلاقی)

غرق بیرون بود یعنی من رو ندیده؟

 شایدم دیده اونم شالش رو محکم پیچیده

 دورکله اش یعنی میخواد تنها باشه؟

:سلام                   : سلام

: چرا تنها؟

( چیزی که ازش بعید بود همیشه یه لشگر ۷۷ میریختن تو اتوبوس اون و دوستاش)

:میدونی با ساناز دعوا کردم دفعه اوله که تنها میام شهر.............

حالش گرفته بود بد تر ازمن.

 (( یه توضیح بزرگ این که دانشگاه ما در ۷ کیلومتری شهر قرار داره

و ما مجبوریم برای خرید و خلاصه گاهی اوقات تفریح با سرویس بریم شهر و برگردیم))

خلاصه میگفت که میخواد الکی و برای اینکه تو اتاق نباشه و ساناز به

قولی دلش واسش تنگ شه بیاد تو خیابونا بچرخه

میدونستم که از همین الان دل تو دلش نیست که برگرده

آخه بازم میدونستم که آدم تنها راه رفتن و به قول معروف تو خود بودن هم نیست

بهش گفتم میتونی با من بیای به شرط اینکه تا وقتی میریم و بر میگردیم حرف نزنیم وووووو

سرمون تو کار خودمون باشه وووووووووو تا وقتی با من هستی دیگه جون مادرت سانازساناز نکن

وابستگی ریحون عسلی به ساناز غیر قابل وصف یا شاید هم غیر قابل تصور باشه ولی خوب

وجود داره.................................

فقط ۲۰ دقیقه

فقط ۲۰ دقیقه ساکت بود

شروع شد .

:اون به من توجه نمیکنه . تا دوستای دیگه اش رو میینه من رو ول میکنه

تو بگو من چیکار کنم؟

 

خر شدم باز هم خر شدم افتادم تو تریپ منبری

دختره ی احمق اومدی تنها باشی.

نشون به اون نشون که ۲:۴۵ رفته بودم اون بالا وووووووو نصیحت که:

به خدا تنهای هم عالمی داره تو به هیچ کی احتیاج نداری

 

آدم شد یعنی فکر میکردم آدم شده باشه

تو خیابون که در حال اندکی پیاده روی بودیم صدای اس ام اس گوشیش در اومد که

بله ساناز خانم اظهار ندامت و پشیمانی ووووووووووووووووووووووووو

بنده و ریحون عسلی  کل کاشفی بالا پایین

که یک کارت تبریک به مناسبت آشتی این دو که

دو دستی توسط این ریحون عسلی دیوانه تقدیم بشه به  سانازخانم

 

تو مغازه کارت تبریک دیگه نشستم رو زمین که به حال بد بختی خودم عر بزنم

بعد از ۳۰ دقیقه پیدا کرد اونی که میخواست وووووووووو موقع برگشتن اعتراف

کرد که همش تقصیر سانازنیست و خودش هم مقصره...............

دوست دارم تو خیابون گم بشم یا اون رو ببرم تیمارستان

 

برگشتم خوابگاه خسته تر از همیشه

و یه عالمه مهمون در اتاق خوابگاه که فکر میکنن من هنوزم آدمی

 

اضافه جات ۱: این هفته سوسن هم حالش گرفته بود

دوست ندارم ناراحت باشه تحت هیچ شرایطی

اضافه جات ۲: خطر حمله سگها ( هشدار سرپرست به دانشجویان)

اضافه جات ۳: انگیزه هم اتاقیهام که امسال ارشد دارن رو

  که میبینم یادم میاد  منم یه عالمه کتاب

                     نخونده دارم واسه پایان ترم

اضافه جات ۳: در یک عملیات سریع برخلاف این که میخواستم

این هفته بمونم بار وبنه ام رو جمع کردم

 و با وجود این که ماشین هم نبود مثل این

  لات ها دور میدون واستادم با دل و جرات

 منتظریک اتوبوس خالی که برگردم شهرمون و

  این شد که سوار یه اتوبوس شدم که از

 تهران می اومد و برای با ر دوازدهم دایره

 زنگی رو با شوق و ذوق نگاه کردم

 

این نوع زندگی هم عالمی داره

                  

 

           

 

!! نوشته شده توسط هانی | 14:59 | پنجشنبه سی ام آبان 1387 •

رسیده بود بلایی...............

 

نه خنده داره نه جالب . یعنی فکر کنم اگه با صورت زمین رو نوش جان کنید شامل هیچ کدوم  از این

دو مقوله نشه. فقط اطرافیان ........ که اونا هم غلط میکنن بخندن 

( بی ادب نشو )

 

حالا که گذشت.................... ولی جدی جدی رسیده بود بلایی

از اون روز تا حالا انگار یه زلزله ۱۰ ریشتری افتاده تو وجودم

. رفع بلا شد ولی اثرات زلزله بد جور

زده فاتحه روحیه ام رو خونده.

                                    مرگ همسایه ماست

شب قبل همین حادثه وقتی تو اتاق بچه ها جمع شده بودن

و راجع به مرگ حرف میزدن یه جوری

با شوخی و خنده موضوع حرفشون رو عوض کردم

 وووووووووووووووو نمیدونستم فردا صبح

نزدیکه یقه خودم رو بگیره که هی پاشو بریم

 بسه زندگی ووووووووو زنده بودن

نمیترسم   نه نه  میترسم مثل سگ میترسم

ولی این حالت رو هم اصلا دوست ندارم

دراز به دراز که رو تخت رادیولوژی افتادی و منتظری

عکس کله ات رو بندازن  به تنها چیزی که فکر

نمیکنی زنده بودنه میگی خوب دیگه فاتحه ات مع الصلوات................

تصادفی ها رو که میارن میبینی  که خوب الحمدلله تو

از اونا بهتری پس جای شکرش باقیه

بعد که اون دکتر نه چندان مهربونه میگه شکستگی نیست و

فقط اگه حالش به هم خورد بیارنش

ووووووووووووو تو تا صبح هی میخوای انگشت کنی

 تو حلقت که ببینی بالا میاری یا نه ووووووو

وقتی میبینی که نه خبری نیست و یه نفس راحتی میکشی

که نه هنوز زنده ای .اون موقع  اولین صبحیه

که صدای اذون رو میشنوی و بعد طلوع خورشید رو میبینی 

 تازه میفهمی که این یه تولد جدیده

 

                    " ولی مواظب باش بند نافت رو هنوز نبریدم

                           میتونم برت گردونم با یه اشاره"

  و من و شما مطمئنیم که میتونه

حالت بدیه

  از حرف زدن خسته میشم

تحمل بعضی از آدما برام سخت شده خیلی سخت

ووووووووووووووو خیلی چیزا

( یعنی من حالم خوبه؟؟؟؟؟؟؟)

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط هانی | 12:0 | جمعه هفدهم آبان 1387 •

فقط به خاطر گذرون وقت نوشتم

 

ببخشید ..................  ( رد میشم) 

مطمئنا اگه میگفت مگه کوری؟   میگفتم:  آره کورم جون میداد دعوا کنم ولی اونم از من بی حوصله تر بود

چادرش رو کشید رو سرش و رفت

هوا اون قدر سرد نیست یعنی به سردی دیشب نیست

حمیده که زنگ زد گفت کجایی خیلی دوست داشتم بگم تو راهم

ولی حیف............................. این هفته باید موند

موند سوخت ساخت 

 و مثل احمق ها ۵ شنبه صبح هم به دانشگاه رفت مثل آدمای سوسوله

فقط برای ۲ تا مثبت

واقعا که......................................................

 

 

خدانگهدار

!! نوشته شده توسط هانی | 17:8 | چهارشنبه هشتم آبان 1387 •

من و یه عالمه گیج بازی

 

وقتی گفت از این به بعد هر جلسه میپرسه پس حتما بخونید. داشتم تند تند لیست کارهایی که باید تو خوابگاه

انجام میدادم رو چک میکردم. نگاش که کردم از تو چشاش نخوندم که قضیه جدیه....................

ولی بود //////////////// 

ساعت ۲ کلاس ۳۳۰ یا ۳۳۱ (که هنوز من شماره ی این ۲ تا کلاس رو قاطی میکنم) آیین دادرسی

ـ خانم......... برای اموال غیر منقول قرار رفع تامین خواسته به چه صورته؟

ـ ( بازم نگاش کردم........... دیدم بله جدیه. الهی تلف  نشی نگار اگه بلبل زبونی نمیکردی نگاش نمیافتاد

این ور که بپرسه)  استاد ابتدا  داورزن  ( این رو گفتم بلا گفتم یه هو

جمعیت از خنده منفجر شد وهر آدمی تاکید میکنم هر ادمی اونم

نه از نوع حقوقیش میدونه که داورزن نیست و دادورز درسته)

سرخ شدم از خجالت . اتفاقی که هر ۲۰ سال یه بار برام پیش میاد

 

 

 

گرفتم منفی رو........... خوب تو که میخواستی منفی بدی از همون اول میدادی چرا گذاشتی

آبروم بره؟؟؟؟؟   حقمه

 

 

دیروز ۸ صبح ( متنفرم از کلاسای ۸ صبح )

بس که دیشبش دنبال کتاب گشتیم که مثلا بخونیم و سوتی ندیم بالاخره یه دونه پیدا کردیم

اون موقع بود که بچه های آسمان شروع شد   ۱۰ نفر آدم بودیم و یک کتاب 

 

نپرسید ولی اگه میپرسید بازم فرقی نمیکرد چون این قدر نوبتی که مقرر شده بود  کتاب مال من

باشه دیر بود که رو کتاب خوابم برد( طفلی خودم) و هیچی نفهمیدم از موضوع درس..........

و این جوری بود که این دفعه شانس با من بود ولی بازم بلبل زبونیه نگار کار دستش دادوووووو

دومین منفی رفت جلو اسمش.

مثل اینکه جدیه موضوع جدی جدی؟؟؟

آدم شو از اول ترم بخون ( ندای وجدان)

 

سعی میکنم آماره سوتی ها رو بیارم پایین ولی قول نمیدم 

!! نوشته شده توسط هانی | 22:32 | چهارشنبه یکم آبان 1387 •

RSS