نخواهم خورد
حتی سیب را............
یلدایتان طولانی
گم شدم
چادرش رو محكم گرفته بود كه از سرش نيفته .
چشماش بين اون همه جمعيت ميگشت .
آخه صبح زود كه داشتيم ميرفتيم گفتم
اين قدر گشنمه كه دارم ضعف ميكنم . بيسكوييت برداشت كه بخورم
تو راه نخوردم گفتم برسيم بعدا.
حالا ميگشت. نگران بود. براي اولين بار عاشق نگرانيش شدم
اولين بار بود كه نگرانيش رو دوست داشتم.
اولين بار بود كه غر نزدم.
نگاش ميكردم. ميرفت و مي اومد اما من رو نميديد
از جلوم رد ميشد ولي نميديد به خدا قسم نميديد
آخه منم چشمم به تو بود. تورو هيچ كي گم نمكنه
خودم ازت خواستم تا حرفام رو نزدم پيدام نكنه
خودم بهت گفتم نذار كسي ببينه كه دارم گريه ميكنم
نذار كسي ببينه كه روم نميشه به ضريحت چشم بدوزم
......... مياد و ميره بازم من رو نميبينه
نميخوام نگران بشه ولي چه كنم كه عاشق اين نگرانيش شدم
شده بودم بچه گمشده.
من عاشق گم شدنم بودم
گريه ميكردم ولي نه براي گم شدنم
من آرزوي گم شدنم رو دارم
مامان ميرفت و مي اومد. نگران بود.
يك كم ديگه.............. بذار يك كم ديگه گمشده بمونم
يك كم ديگه............... با صلوات يكي از خدام يك كم جابه جا ميشم
دختر چادر مشكي جلوم ميشه سنگر.............
( همه اونجا چادر مشكي دارن كدوم رو ميگي؟)
يه نگام به ضريح تو يه نگاه به مامان......... داشت بازم ميگشت
بدجنس نيستم............ ولي عاشق اين احساسم
دست و پا شكسته ميگم يعني نه فقط نگات ميكنم
مامان ميدونه هنوز اونجام
حس مادريش ميگه حتما............
ميرم از پشت آروم ميزنم رو شونه اش..............( برميگرده)
: كجايي تو .
: همين جا.
دوست دارم هميشه تنها بيام پيشت
تنهاي تنها......... تا هم مامان رو اذيت نكنم هم ديگه گم نشم
ولي احساس خوبي بود
خيلي خوب
.......... یادم باشه امروز رو
محکم میکوبم زمین .......... ( پاهام رو میگم)
بگه مرض داری حق داره
مریضم یه جورایی مریضم
دوست دارم آب پیاده رو بپاشه رو تمومه رهگذرا
به هر کی میرسم محکم پام رو میکوبم زمین
چه قدر قشنگه چترش
ولی نمیخوام یعنی حسودیم هم نمیشه ها
کلا با چتر حال نمیکنم
بارون که میاد باید گلی بشی
باید موش آب کشیده بشی
میدونی باید پاک بشی
پاک مثل بچه ها
حسام رو که گذاشتم دم مدرسه
بچه ها میدویدن
زنگشون خورده بود
من چرا نمیدوم ؟ پس زنگ من کی میخوره؟ راستی منم اون موقع ها میدویدم یا نه؟
الانم میدوم نه مثل بچه ها
آخه من دیگه دل پاک بچه ها رو ندارم که از ناظم بترسم
ترس من یه رنگ دیگه داره
رنگش سیاهه
آخه من دیگه بچه نمیشم
خیلی حرف داشتم واسه این پست......................... خوردمش
.... همشون رو خوردم
عاشقتم
میدونی من عاشقتم
یعنی من عاشقشم
مخصوصا مثل الان که داره میباره و تو هستی
تو که هستی میرم اون دنیا میدونی وقتی چشام رو میبندم
و زمزمه میکنی میخوام از خوشی دق کنم
میدونی به عشق تو میام خونه این رو به هیچ کی نگفتم
اونقدر زمزمه کن این قدر بزن تا بمیرم
وقتی پیدات کردم نمیدونستم که این قدر باهات خوشم
اون جوری که فقط تو اتاقم تویی ومن............
من وتو
بلندت میکنم اونقدر که مامان بگه کر شدم هانی
اون وقته که شروع میکنم به جمع و جور اتاق.......
جورابا و لباسای کثیف رو یه گوشه جمع کردم
رژ قرمزه نارنجی ..........راستی رژه آبی هم داریم؟
به هر حال به دردم نمیخورن هیچ کدوم..........
تو که هستی اگه مامان بگه که اتاقت رو برق هم بنداز
میگم باشه فقط تو باش
آره فقط تو باش
تو دیگه فقط برای من باش و برای هر کسی که تو رو دوست داره
نمیدونم بقیه آدما هم وقتی به تو گوش میکنن حس من رو دارن یا نه؟
ولی بدون فقط من عاشقتم
هیچ وقت با هیچ چیز عوضت نمیکنم
صفحه باز وبلاگم اتاق شلوغم من و یه عالمه کار
وتو
وبلاگم رو باز میکنم که فقط تو باشی
فقط تو از speaker به گوشم برسی فقط تو
( کسی رو دیده بودید که عاشق آهنگ بشه؟ اونم آهنگ وبلاگش؟
ولی من هستم)
چراغ ها را من خاموش میکنم
باید تمومش میکردم حالا چه جوری مهم نبود
مهم این بود که باید تموم میشد
پس بیدار باش.......................
یاد بای سیکل ران افتادم هنوزم یادمه که
وقتی که دیدم چقدر فخ فخ کردم تا اشکم در نیاد
از فیلم به همراه گریه متنفرم.
پس بیدار باش..............
راستی چوب کبریت چشمام کو؟؟؟
۱:۴۵ نیمه شب
برای من که شبه خفاشم کاری سختی نبود ولی اون شب.........................
داشتم تند تند مینوشتم یعنی راستش
باید کامل میشد این جزوات بی پایان تا این که یه هووووووووووووووو
صدای ............... آیینه مون بود که افتاد
اصلا معتقد نیستم که افتادن و شکستن آیینه شگون نداره وووووووووو
ولی بگی نگی ترس برم داشت بیخیال شدم
حالا ننویس کی بنویس یعنی نیتم نوشتن بود ولی
نمیشد دستام قفل شده بود
لعنتی هر چی فیلم ترسناک در دوران کودکی و
نوجوونی و جوونی (و خیلی خوب دیگه توهمون جوونی بمونیم)
دیده بودم جلو چشام رژه میرفت
من چه مرگم زده بود؟؟؟
یعنی برای چی این جوری شدم؟؟؟
یاد عزیزجون افتادم که تو بچه گیا میگفت:
بگو بسم الله الرحمن الرحیم
تموم میشه مادر دیگه نمیترسی ( فدات بشم الهی عزیزجون)
حالا با این سن وسال بازم ترس؟؟؟
( گفتم سن وسال سواستفاده نشه مخصوصا قاصدک و آبان
و باقیه دشمنان )
نشد یعنی نتونستم ادامه بدم از سایه پاهام هم میترسیدم
( پاشو برو بخواب تموم نشد که نشد)
عازم دستشویی رفتن که یه هو:
هانیه
( صدای آرومی بود)
افتادم زمین یعنی در واقع ولو شدم
برگشتم سمت صدا . بچه ها همه خواب بودن پس؟
در عرض همون چند ثانیه مردم و زنده شدم
((سمانه دختر اتاق بغلیمون که هم تراس هستیم وقتی دیده چراغ
مطالعه روشنه به هوای اینکه بیداریم و به خیال خودش که من رو دیده وووو
نخواسته بچه ها بیدار بشن برای گرفتن قرص آ. اس.آ از تراس یه سری
به اتاقمون زده ...................))
وقتی دید که حالم بده خودش هم بیچاره هول کردو
وقتی با تکون سر رسوندم که خوبم قرص رو گرفت و رفت
حالا بعد از رفتنش حالم بهتر که نشد هیچی بدتر هم شدم
ضربان قلبم کودتا بود تا صبح از شدت
ضربان بی خواب بودم
واین شد که دستم رو داغ به هفت جدم صلوات بفرستم
که دیگه "من چراغها را خاموش کنم"
(( " چراغها را من خاموش میکنم " کتاب زیباییست از خانم زویا پیرزاد که
من در واقع عاشق نوشته ها مخصوصا کتاب " عادت میکنیم " ایشون هستم
یه توصیه کوچولو که حتما بخونینش . جالبه .))
