تبليغاتX
چی بگم والله.....

دیدی یا نه؟

 

دیدی؟  دیدی یا نه؟

ای بابا نیگاه کن دیگه................... نه کفشای اسپرتم رو نه.... صورتم رو نگاه کن

مانتوم هم که تنگ نیست... میبینی که

رنگش روشن هم نیست. میبینی که........

حالا برو رو صورت........... آ باریک الله . دیدی . ببین . باید ببینی.

آرایش دارم؟ سرخاب سفیداب مالیدم؟

موهام؟  چیکارشون کنم. آقا چیکارشون کنم؟ بگو دیگه ........  بتراشم خوبه؟

رژ زدم؟ میبینی که نزدم. نه اینجا نمیزنم

اینجا محل علم و دانش است . مگه نه؟

من اعلام میکنم که صبح ها حتی برای آمدن به دانشگاه صورت خود را نیز نمیشویم.

که مبادا خواب بپرد.

ایها الناس من داغم.

من آدم زشت رویی هستم که از شدت شلختگی در امر لباس پوشیدن و آرایش نکردن در محیط دانشگاه

مستحق تذکرم.  من باید مانتوهای آنچنانی بپوشم . موهایم را آنچنانی درست کنم. رژ قرمز بزنم

سرخاب سفیداب بمالم وووووووووو بعداز جلوی نگهبانی که میگذرم مقنعه خود را تا چانه پایین کشیده

و رد شوم. صاف بودن حیف است برای این مملکت. برای اینجا..............

بله حیف است یک دست باشی...........  صورتت را نشوری. ضد آفتاب نزنی.

برادر کاش محرم بودی دستت را میگرفتم بر روی صورتم میکشیدم تا دانی که ضد آفتاب هم ندارم

من هیچ چیز ندارم

من خودم هم اینجا زیادیم چه رسد به سانتی مانتال بودنم

به هر حال گناه نداشته ی ما را شستند

تذکر دادند

ما هم گوش کردیم

و از جلوی آنها که رد میشویم با همان صورت نشسته مقنعه خود را پایین میکشیم خاله قزی میشویم

بعد آن  وقت هست که دختر خوبی میشویم

 

یه دختر خوب

!! نوشته شده توسط هانی | 15:5 | چهارشنبه ششم خرداد 1388 •

......................

 

کلا عادت است برایم که وقتی از یه قسمت زندگی فشارات وارده بر روان بسی بسیار میشود

به قسمت دیگر زندگی میچسبم که آن هم اغلب کودکی است

 

متن کنار وبلاگش رو خوندم. چشمام رو بستم.

میکشیدم و می اومدم . کیفم رو میگم . مقنعه ام رو در آورده بودم . چند سالم بود ۹ یا ۱۰ ؟

سن تکلیف بود یا تکلف؟

هر چه بود آزاد بودم. چقدر نماز بی توجه؟ چقدر خم وراست شدم بدون فکر؟

هر چه بود آزاد بود.

میکشیدم و می اومدوم . کیفم رو میگم.

خسته نبودم . لوس هم نبودم. کتک کاری میخواستم . ولی دختر بودم . باید خانم می بودم.

تمیز و مرتب. ولی میکشیدم و می اومدم. کیفم رو میگم.

حس خوبی بود.

خاکی.

گلی.

نامرتب.

میکشیدم و می اومدم.

 

به قول وبلاگ او : "دوست دارم سلانه سلانه زندگی کنم *  "

http://roshan1980.persianblog.ir/

 

!! نوشته شده توسط هانی | 12:20 | شنبه دوم خرداد 1388 •

RSS