ببین
ببین این اصلا رسمش نبود. چیزی نفهمیدم . یعنی حالیم نشد. نه اینکه بخوام بگم
که سالهای پیش چیزی میفهمیدم. نه............ منظورم این نیست. منظورم اینه که
امسال از همیشه نفهم تر بودم و همچنان نفهم باقی ماندم. فقط الغوث شبهای قدر ووووووو تیتراژ ماه
عسل بود که واسم موند. بقیه اش هم که میگذشت. همین. فقط میگذشت.
دیگه سفره ی افطار خونه عزیز جون صفا نداشت. افطار ها هر چی ناخن جیله که یه قطره اشک.....
نخیر فایده نداشت. بعد اون حمیده که میشست روبه روت ووووووووو مثل ابر بهار گریه میکردوووووووو
تو یه عالمه غصه میخوردی که یعنی خاک بر سر بی لیاقتت که یه قطره اشک حروم نکنی ها.........
این جای قضیه از همه بدتر بود. به خدا از همه اش درد ناک تر بود.
خلاصه این رسمش نبود.
رمضان هم رفت.
شاید سحری دگر. شاید افطاری دگر. شاید رمضانی دگر.شاید سال دگر . شاید با تو.............
این مطلب کوفت هم ندارد چه رسد به عنوان
گفتش: خودت رو واسه چیزهای الکی ناراحت نکن
گفتم: اوهوم............................ نگفته بودی تو یک " الکی " هستی.
یه خوشحالی در ساعت2و 8 دقیقه شب
برای مهرداد و مرجان
خوشحالم. در این اوضاع نا به سامانم برای هر دو شما خوشحالم.
برای مرجانی که همیشه برایم روحیه ی شاد بود .
و برای تو که همیشه نظراتت در کلاس داغترین و بی پرواترین بود.
خوشحالم . در این اوضاع نابه سامانم برای هر دو شما خوشحالم.
برای مرجانی که همیشه در کلاس از بی پروایی تو در ابراز نظراتت میترسید.
و برای تو که هیچ وقت نگاه نگرانش را ندیدی.
خوشحالم. بعد ار یه عالمه مدت تازه الان دوباره خوشحال شدم
چون شما به هم رسیدید.
خوشحالم. پیوندتان مبارک.
دیر گفتی .دلم میخواست اولین نفر از تبریک گویان بودم.
تبریک میگویم .
ما در احمق بودن با هم تفاهم داریم.
خودش خیلی است
خیلی ها این را هم ندارند.
برای بیست و پنجمین بار آتش بس را نگاه میکنم

