طوفان
از ۲ شنبه طوفان شد. گفتم تو خندیدی.
همه چیز به هم ریخت.. ....
راستی ما احمق بودن را هم ترک کردیم. چه بد شد. عالمی داشت برای خودش.
این روزها تو را کم دارم . ها . یادم نبود . احساست را برای خودت نگهدار. در جیب چپ مانتو ات.
کنارش شکلاتی بگذار یا شاید آدامسی که بجوی و بخندی و تف کنی بر هر چه احساس است.
گفتم که طوفان شد. من به تو دروغ نمیگویم. عصبی هم نیستم. دیدی طوفان شد .
ناهارت را بخور . شامت را هم . من همیشه دلواپسم که خسته شوی.
و چه بد که تو اینجا را نداری. تو آدرس هیچ جا را نداری.
از الان دلم برایت تنگ شده وای به حال خداتا ساعت دیگر یا خداتا روز دیگر یا خداتا سال دیگر.
راستی تو چرا هیج وقت باور نمیکنی؟ ها؟ گفتم که طوفان شد.
خیلی وقتا خیلی کارا رو نمیشه کرد ولی میشه اونا رو آرزو کرد.
خیلی وقتا خیلی جاها نمیشه رفت ولی میشه اونجا رو تجسم کرد
آرزویی بدجوری به دلم چنگ میزند این روز ها
حیف................ نه پای رفتن است و نه دل ماندن
یه پا و یک دل به امانت. برش میگردانم برایتان؟ ها ؟ سکوت علامت رضاست
