تبليغاتX
چی بگم والله.....

یک کم درست میگه

 

هیچ وقت نظرات بابا راجع به خودم رو جدی نمیگیرم

مثلا میگه این بچه قدرت ریسکش بالاست( من رو میگه)

یا کلا تنبله( بازم من رو میگه )

یا هنوز مونده بزرگ شه ( این دفعه شک نکنین با منه)

ولی یه چیزی میگه که به دلم میشینه

 

      " این بچه پوستش کلفته  "

 

بد جور به دل میچسبه این جمله

یعنی امروز که ۲۲/۸/۸۸  است این جمله به من ثابت شد

البته بگم که بابا این جمله رو محض مقایسه بین من و حمیده و خطاب به حمیده دائما مزه مزه

میکنه که    

 

                            " این بچه پوستش کلفته "

!! نوشته شده توسط هانی | 15:47 | جمعه بیست و دوم آبان 1388 •

جایش سبز

 

چقدر کمبود پدرت را این روز ها حس میکنی

وقتی خیره میشوی به شیشه ی ماشینت.............

من هم احساس تو را میفهمم........ نه دروغ گفتم

من زحمت بکشم تو را نصفه کاره بفهمم خیلی کار کرده ام........

 

 

 

جای پدرت خالی

 

 

!! نوشته شده توسط هانی | 0:5 | سه شنبه دوازدهم آبان 1388 •

یه آرزوی محال.........

   هیچ وقت فکر نمی کردم که یه وقتی تنها آرزوم شاد کردن دل خواهر کوچیکه باشه

    و شاید رها کردنش از یه استرس سخت.

 

 

  *خدا لعنت کنه این امتحان ارشد رو که واسه خانواده ی ما زندگی نذاشته

   البته من یکی که تکلیف ارشد وووووووووووو  اینام  با این طرز درس خوندنم معلومه ولی خدا به حمیده

   رحم کنه و البته به ما بیشتر.

!! نوشته شده توسط هانی | 7:20 | سه شنبه پنجم آبان 1388 •

RSS