تبليغاتX
چی بگم والله..... - پاشو دیگه

پاشو دیگه

 

این مطلب تکه کوچکی از زندگیست که تا ۷ روز بعد به وقوع میپیوندد وتا ۷ روز بعد آن خاطره میشود

همان قانون ۷.

 

صبر چیزه خوبیه . یعنی چیز که نیست ولی گاهی اوقات تا حد چیز عالی میشه.

آدم در این صبر کردن  تجارب گرانبهایی بدست می آورد که هیچ .چه نتایجی عالی میگیرد

 که هیچ .چه قدر احساس  غرور میکند که هیچ. البته دهانش هم بسیار سرویس میشود

 

 

خوب مثل اینکه رسیدیم آخرین ایستگاه. پاشو پاشو جا نمونی. من؟ به من چی کار داری؟

من هستم . اخه من رانند ه ام. نه دیگه جلوتر از این نمیرم . خوب نمیرم دیگه . تو کجا میخوای بیای؟

دیگه از این جلوتر نمیشه بیای. آره . نمیشه . میدونی اون اول ایستگاه احساس کردم بندازم جاده

خاکی......... بد تو تکو ن بخوری این قدر که بالا بیاری.  دلم نیومد . آخه دوست داشتم میدونستی

 که؟ راستی تو بلیط داده بودی......

آه ببخشید چه قدر کم حواسم من. من از تو بلیط نگرفتم . چه اشتباه بزرگی........

راستی کی سوار شدی؟.......... ایستگاه اول  . چه روزی بود ؟ نه نترس حافظه ام خوبه

میخوام بدونم تو یادته............ ۹ دی بود نه ؟ آره ۹ دی بود.

نه دیدی اشتباه کردی . خیلی وقت پیش بود سوار شدی . بگم پر رو میشی.

خوب پاشو برو دیگه . ایستگاه آخره . زل زدی من رو نگاه میکنی که چی؟

واسه چی باید بمونی؟ راهی نیست که بیای. این کوچه ها همش بن بسته . میدونی من از

اصلی ها نمیرم. میزنم فرعی . از ۹ دی تا الان هم هر فرعی که رفتم تهش بن بست بود.

دلم میاد؟  آره .

پاشو برو . بیا اینم ببر.  مال توئه دیگه. خودت داده بودی . اون اوائل راه. یادت نیست؟

چه برقی میزنه............ راستش یه خورده از سر ما زیادیه

پاشو برو.

دلم میاد ؟ آره

خوب وقتی من شوفرم وووووووووووو میرسم ته خط باید بگم پاشو برو

تو طول راه بنابر قانون ۷ . صبر خودم . رو راستیه تو . لوتی گریه خودم ووووووووو الطاف اوستا کریم

دریافتم که باید همین ایستگاه آخریه پیاده شی.

چند بار خواستم بزنم به یه جاده با حال گاهی اوقات هم تو بشینی پشت فرمون ووووووووووو

 ..................... .ولی نه تو دست فرمونت خیلی بده . تو راه تخمه هم نمیشکنی

پاشو برو .

جانمونی.                   حالا که نشستی من میرم

 

زت زیاد

گریه میکنم ؟ بچه ای؟ واسه چی گریه کنم. این تخمه ها  که گذاشتم جلو فرمون ماله تو.

بده راننده بعدی.

!! نوشته شده توسط هانی | 8:57 | سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 •

RSS