چی بگم والله.....
خاطراتی مثل مال من
......................
کلا عادت است برایم که وقتی از یه قسمت زندگی فشارات وارده بر روان بسی بسیار میشود
به قسمت دیگر زندگی میچسبم که آن هم اغلب کودکی است
متن کنار وبلاگش رو خوندم. چشمام رو بستم.
میکشیدم و می اومدم . کیفم رو میگم . مقنعه ام رو در آورده بودم . چند سالم بود ۹ یا ۱۰ ؟
سن تکلیف بود یا تکلف؟
هر چه بود آزاد بودم. چقدر نماز بی توجه؟ چقدر خم وراست شدم بدون فکر؟
هر چه بود آزاد بود.
میکشیدم و می اومدوم . کیفم رو میگم.
خسته نبودم . لوس هم نبودم. کتک کاری میخواستم . ولی دختر بودم . باید خانم می بودم.
تمیز و مرتب. ولی میکشیدم و می اومدم. کیفم رو میگم.
حس خوبی بود.
خاکی.
گلی.
نامرتب.
میکشیدم و می اومدم.
به قول وبلاگ او : "دوست دارم سلانه سلانه زندگی کنم * "
http://roshan1980.persianblog.ir/
!! نوشته شده توسط هانی
| 12:20 | شنبه دوم خرداد 1388
•

